آخرين به روز آوري سايت هفده شهريورماه ۱۳۸۹

 
  اخبار
  شعر و ادب
  جملات گلپايگاني
  مقالات
  در محفل قديمي‌ترها
  عكس‌هاي گلپايگان
  عكس‌هاي قديمي گلپايگان
  سرگرمي‌هاي رياضي
  صداي ماندگار
  فرهنگ و رسوم
  هنر
  بلاگستان
  بانك اطلاعات آخاله‌ها
   وضعيت آب و هواي گلپايگان
  پيام‌هاي كلي سايت
  تماس با ما











 

مقاله


رمز و راز جاودانگي

استاد علي‌اكبر جعفري  

به نظر من ، تاريخ تولد و مرگ يک انسان، همه زندگي او را تشکيل نمي دهد. آن چه که زندگي يک مرد را از لحظه آغاز، از روز تولد تا لحظه مرگ مي سازد، شخصيت، روحيه جوانمردي، صفا، انسانيت و اخلاق او است.

 «جهان پهلوان غلامرضا تختي»

آن روز در کلاس درس صحبت از مشتق پذيري تابع هاي مثلثاتي بود که معلم ورزش در حالي که روزنامه رابا دستپاچگي ورق مي زد سراسيمه در راهرو فرياد زد: «تختي ، تختي خود کشي کرد.» كه اين خبر را جمع كثيري باور نکردند.
همان روز مجله ي توفيق نوشت :«غلامرضا، غلامرضا را کشت.» کوتاه ومختصر و صد البته بلافاصله توقيف شد. وشادروان جلال آل احمد ندا در داد
که« جهان پهلوان باشي وخود کشي کني ؟.إإإإ........»
وچنين بود که ايران در ماتم اسوه ي جوانمردي به سوک نشست
.

غلامرضاتختي در روز پنجم شهريور ماه 1309 در خانواده اي متوسط و مذهبي در محله خاني آباد تهران به دنيا آمد."رجب خان"- پدرتختي- غير از وي دو پسر و دو دختر ديگر نيز داشت که همه آنها ازغلامرضا بزرگتر بودند."حاج قلي"، پدر بزرگ غلامرضا، فروشنده خواروبار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعريف مي کنند که حاج قلي در دکانش بر روي تخت بلندي مي نشست و به همين سبب در ميان اهالي خاني آباد به حاج قلي تختي شهرت يافته بود. همين نام بعدها به خانواده هاي رجب خان منتقل شد و به " نام خانوادگي" تبديل شد.
رجب خان با پولي که از ماترک پدرش به دست آورده بود، در محل سابق انبار راه آهن زميني خريده و يک يخچال طبيعي احداث کرده بود و از همين راه مخارج زندگي خانوادگي پرجمعيت خود را تامين مي کرد.
نخستين واقعه اي که در کودکي غلامرضا روي داد و ضربه اي بزرگ و فراموش نشدني در روح او وارد کرد، آن بود که مرحوم پدرش براي تامين معاش خانواده ناچار شد خانه مسکوني خود را گرو بگذارد.
تختي سال ها بعد در آخرين مصاحبه خود با يادآوري اين ماجراي تلخ مي گويد:" يک روز طلبکاران به خانه ما آمدند و اثاثيه خانه و ساکنينش را به کوچه ريختند، ما مجبور شديم که دو شب را توي کوچه بخوابيم. شب سوم اثاثيه را برديم به خانه همسايه ها و دو اتاق اجاره کرديم. چندي بعد روزگار عرصه را بيشتر بر پدرم تنگ کرد تا اين که مجبور شد يخچال طبيعي اش را نيز بفروشد. اين حوادث تاثير فراواني در روحيه پدرم گذاشت و باعث اختلال روحي او در سال هاي آخر عمر شد."
در چنان شرايطي،
غلامرضا تنها 9 سال به تحصيل پرداخت. وي خود مي گويد:" مدت 9 سال در دبستان و دبيرستان منوچهري که در همان خاني آباد قرار داشت، درس خواندم، ولي تنها خاطره اي که از دوران تحصيل به ياد دارم، اين است که هيچ وقت شاگرد اول نشدم، اما زندگي در ميان مردم و براي مردم درس هايي به من آموخت که فکر مي کنم هرگز نمي توانستم در معتبرترين دانشگاه ها کسب کنم.
زندگي همچنين به من آموخت که مردم را دوست بدارم و تا آن جا که در حد توانايي من است، به آنان کمک کنم، حال اين کمک از چه طريقي و از چه راهي باشد، مهم نيست. هر کس به قدر تواناييش..."
غلامرضا، ورزش را از نوجواني آغاز کرد. ورزش ابتدا براي او نوعي تفنن و سرگرمي بود. در همان اوان، خيال قهرمان شدن، مدتي او را به وسوسه انداخت اما از همان نوجواني که تازه به فکر باشگاه رفتن افتاده بود، اعتقاد داشت که ورزش براي تندرستي و سلامت جان و تن هر دو لازم است.
آشناي حقيقي
تختي با ورزش و کشتي در باشگاه " پولاد" آغاز شد. وي که پيش از اين گودها و زورخانه هاي فراواني ديده بود و شيفته تواضع و افتادگي پهلواناني کشتي و ورزشي باستاني شده بود، براي نخستين بار درسال 1329 به باشگاه پولاد( واقع در خيابان شاهپور سابق) رفت و به دليل علاقه و استعداد وافري که نسبت به کشتي نشان داد مورد توجه مرحوم " حسين رضي زاده" مدير آن باشگاه قرار گرفت. به اين ترتيب تختي با تمرين و پشتکار مثال زدني رفته رفته خود را از ميان بازنده ها بيرون کشيد و سرانجام در سال 1330 در وزن ششم(79 کيلوگرم) به عضويت تيم ملي درآمد.
وي در نخستين دوره مسابقه هاي کشتي آزاد قهرمانان جهان( هلسينکي، 1951) با وجود آن که هنوز 21 سال داشت، نايب قهرمان جهان شد.
درخشش خيره کننده
تختي در رقابت هاي کشتي هلسينکي که در نخستين حضوراو در مسابقه هاي قهرماني جهان در فاصله کمتر از دو سال از ورودش به ميادين ورزشي داخلي اتفاق افتاد، بيش از هر چيز نمايانگر ايمان و تلاش و اراده کم نظير تختي و همچنين استعداد و مهارت فوق العاده او در زمينه کشتي بود.
مسابقات سال 1951 هلسينکي(فنلاند) براي
تختي آغار راهي بود که طي 15 سال آينده با کسب ده ها پيروزي و فتح سکوهاي متعدد قهرماني در بزرگترين ميادين بين المللي کشتي ادامه يافت.
شادروان
غلامرضاتختي در سال 1331 (1952) در نخستين حضور خود در رقابت هاي المپيک با کسب شش پيروزي و قبول يک شکست در برابر " ديويد جيما کوريدزه" از شوروي صاحب نشان نقره شد. وي در اين مسابقه ها توانست حيدر ظفر ترک را که سال پيش با غلبه بر تختي قهرمان جهان شده بود را شکست دهد.
تختي در دومين دوره مسابقات جهاني که در خرداد ماه 1333(1954) در توکيو برگزار شد، در وزن هفتم (87 کيلوگرم) به رقابت پرداخت که با وجود پيروزي هاي درخشان و شايستگي فراواني که از خود بروز داد با قبول يک شکست غيرمنتظره در برابر " وايکينگ پالم" سوئدي از راهيابي به فينال بازماند و در نهايت عنوان چهارمي اين وزن را به دست آورد.
تختي شش ماه بعد در يک ديدار دوستانه در سوئد،" پالم" را با ضربه فني شکست داد و باخت غافلگيرانه توکيو را به خوبي جبران کرد. 
در بازي هاي المپيک ملبورن( استراليا) که در آذرماه 1335 (1956) برگزار شد
تختي يک بار ديگر در وزن هفتم (87 کيلوگرم) به مصاف رقبايي از شوروي، آمريکا، ژاپن آفريقاي جنوبي، کانادا و استراليا رفت و با شکست تمامي حريفان اولين نشان طلاي خود را به گردن آويخت.
اين براي نخستين بار بود که دو قهرمان از آمريکا و شوروي در يک سکوي معتبر جهاني پايين تر از حريف ايراني قرار مي گرفتند. جهان پهلوان
تختي در سال 1958 در بازي هاي آسيايي توکيو و مسابقات قهرماني جهان در صوفيه به ترتيب نشان هاي طلا و نقره اين رقابت ها را به گردن آويخت و در مهرماه سال 1338(1959) در چهارمين دوره مسابقات کشتي آزاد قهرماني جهان که در تهران برگزار شد سومين عنوان قهرماني جهان خود را کسب کرد.
"بوريس کولايف" از شوروي تنها کشتي گيري بود که با امتياز به
تختي باخت و در 5 کشتي ديگر رقباي مجارستاني، لهستاني، فرانسوي، بلغار و ترک تختي با ضربه فني مغلوب پهلوان ايران شدند.
مسابقه هاي قهرماني جهان در يوکوهاماي ژاپن ميداني فراموش نشدني براي کشتي ايران بود. تيم ملي کشتي آزاد کشورمان پس از حضور در 8 دوره مسابقات المپيک و جام جهاني در رقابت هاي جهاني 1959 ژاپن، پرافتخارترين حضور خود در تاريخ کشتي را رقم زد و با دريافت پنج نشان طلا، يک نشان نقره، يک نشان برنز و يک عنوان پنجمي به مقام قهرماني کشتي آزاد جهان دست يافت.
جهان پهلوان
تختي که در اين مسابقات در وزن 87 کيلوگرم به مصاف حريفان رفته بود با حضوري مقتدرانه آخرين مدال طلاي خود را به گردن آويخت.تختي در مسابقات انتخابي مسابقات جهاني 1966 از نظر نتايج فني و پيروزي با ضربه فني، بهترين چهره شناخته شده و به عنوان بهترين کشتي گير وزن هفتم ايران راهي آمريکا شده بود با اين حال کارشکني و برخوردهاي سويي که از سوي برخي افراد و مقامات نسبت به او روا مي شد روحيه او را تضعيف کرده بود.
جهان پهلوان
تختي به هنگام عزيمت به آخرين سفر خود، در ميان خيل عظيم مردمي که براي بدرقه او و همراهانش آمده بودند در گفت و گو با خبرنگار" کيهان ورزشي" گفت: هيچ چيز نمي تواند مرا خوشحال کند، پول، مدال طلا، عشق و حتي عشق.
نسبت به اين مردمي که به فرودگاه آمده اند، احساس شرمندگي مي کنم. راستي چقدر محبت بدهکارم؟ من چرا بايد کشتي بگيرم؟ چرا بايد همراه تيم مسافرت کنم، تا سبب اين همه مراجعت باشم؟ اگر پاسخ به اين پرسش را مي دانستم من هم مي توانستم ادعا کنم چون ديگران هستم... وقتي کسي نداند چه عاملي سبب خوشحالي اش خواهد شد، يقينا نخواهد توانست بگويد چرا کشتي مي گيرد و چرا همراه تيم مسافرت مي کند "

سجايا و خصايص انساني والاي شادروان تختي
جهان پهلوان غلامرضا تختي پرافتخارترين چهره تاريخ ورزش قهرماني ايران و فاتح سکوهاي رفيع کشتي جهان، نه تنها در ايران که در تاريخ ورزش دنيا نيز چهره اي کاملاً شناخته شده است. با وجود گذشت حدود 4 دهه از آخرين حضور تختي در رقابت هاي المپيک ( توکيو ۱۹۶۴) و ۳۷ سال درگذشت جهان پهلوان، نام وي همچنان در زمره نام آورترين قهرمانان کشتي رقابت هاي المپيک مي درخشد.
با اين همه ترديدي نيست که راز محبوبيت و ماندگاري کم نظير شادروان
غلامرضا تختي را نه در برق نشان هاي رنگارنگ ورزشي او که در خصايص و سجاياي اخلاقي و صفات بارز انساني اين فرزند وفادار مردم بايد جستجو کرد.
پس از
تختي قهرمانان بسياري بودند که با کسب چند مدال جهاني و تقليد ازحرکت هاي مردمي تختي سوداي دستيابي به موقعيت بي بديل او در سرپروراندند و چند صباحي به مدد تبليغات و جنجال هاي مطبوعاتي رداي جهان پهلواني را بر تن کردند اما هيچگاه نتوانستند به خانه هاي روشن و پاک دل مردم راه پيدا کنند او با مردم و چونان مردم زيست. در شادي شان گل خنده اش را نثار آنان کرد و در ماتم و اندوهشان، ايثارگرانه و اندوهگين در کنارشان جاي گرفت. شادي هر لبخند فتحي را که بر لبانش نقش بست با آنان قسمت کرد و با غرور و پيروزي خويش بارها و بارها، زنگار اندوه شکست هاي ديرين را از سينه آنان شست.
چه بسيار مردم سيلي خورده يي که زبوني خويش را در قدرت و حميت و همت او جبران شده مي ديدند و غروب آرزوها و آرمان هاي خويش را در طلوع نام و کام او ازياد مي بردند و تداوم آرمان هايشان را در صلاي مردانگي و عزت او- که او هرگز- آن را به پاي دونان و دشمنان سوگند خورده مردم نريخت جستجو مي کردند و چنين بود که
تختي آرام آرام و نه يکباره و ناگهاني قهرمان شکست ناپذير افسانه هاي دل مردم شد. او تبلور آرزوهاي مرده و به طاق نسيان سپرده مردم شد."
تختي بزرگ، خود نيز به عمق علاقه خالصانه طبقات محروم و رنج ديده نسبت به خويش واقف بود، وي در پاسخ به خبرنگاران داخلي و خارجي که از او پرسيده بودند" با ارزش ترين مدالي که تا کنون گرفته اي کدام است؟" گفته بود:" بزرگترين پاداش و عالي ترين هديه اي که گرفتم مدال يا نشان طلا و نقره نبود. قلب يک انسان بيش از هزاران مدال طلا ارزش دارد و من مي دانم که هزاران هزار نفر از مردم حق شناس ميهنم در قلب مهربان خودشان جاي کوچکي هم براي من ذخيره کرده اند."
تختي که در خانواده اي مذهبي و معتقد پرورش يافته بود، از همان جواني انساني مومن و پرهيزگار بود. ايماني خالصانه داشت، براي شرعيات اهميت خاصي قائل بود و نماز و روزه اش هرگز ترک نمي شد." شبهاي جمعه همواره براي زيارت به حضرت عبدالعظيم مي رفت" و ارادت خاصي به ائمه اطهار خصوصا حضرت ثامن الحج(ع) داشت.
تختي در آخرين مصاحبه اش در مورد رمز موفقيت خود را تاسي از ائمه اطهار دانسته و مي گويد: من ازعلي(ع) آموختم که در مقابل ناملايمات بايد ايستادگي کرد و براي پيروزي بايد تلاش کرد و با اتکال به خدا به ميدان رفت و پيروز شد و من چنين کردم و پيروز شدم، ولي نه آن پيروزي که من مي خواستم چرا که نگذاشتند و سد راهم شدند.
ساده زيستي، قناعت و مناعت طبع از صفات بارز جهان پهلوان بود. او با وجود مشکلات مالي که به ويژه در اثر فشارهاي رژيم گريبانگير او بود، نه تنها حاضر به پذيرش پيشنهادات وسوسه انگيزي که به او مي شد نبود که با بزرگواري، مستمري محدود خود را نيز به کشتي گيران نيازمند حواله مي کرد.
شاه حسيني يکي از دوستان نزديک
تختي ضمن بيان خاطره يکي از ديدارهاي خود با وي از قول جهان پهلوان نقل مي کند:" اومدن به من مي گن حالا که بعضي از آقايون ورزشکار فيلم بازي کردن و از نظر مال و تمول، شارژ شدن، تو هم بيا پول کلوني بگير و تو يکي دو تا فيلم بازي کن. من بهشون گفتم آقا از من اين کارها ساخته نيست. ما اگر پول مي خواستيم از طريق مشروع ترهم مي شد."
وي ادامه داد:" نماينده کمپاني تيغ ناست اومده پيشنهاد کرده که بيا پاي آينه با اين تيغ هاي ناست به خورده صورتت را بتراش ما هم مبلغ زيادي مي ديم" و بعد از نقل اين پيشنهاد يک مصرع شعر خواند:"
عمر عزيز است و صرف غم نتوان کرد". وقتي دست و پا شکسته اين مصرع را خواند گفت: بقيه اش يادم رفته.
" بيني و بين الله مردم ما هم الحق پاسخ خوبي به جهان پهلوان خود دادند. پس از سي سال از مرگ او نسلي که نه او و نه کشتي اش را ديده و تنها اسمي از او شنيده، اين چنين شيفته اوست و هر سال يادش را گرامي مي دارد. ما از
تختي کشتي گيرتر داشتيم، اما مردم براي "سگک نشستن" شيفته اش نشدند. مدال بگير هم زياد داشتيم ولي تختي بود که " مدال مردم" را گرفت."
مردمداري و دستگيري نيازمندان يکي ديگر از خصايص بارز جهان پهلوان بود که در اين مورد حکايت هاي بسيار زيادي نقل شده است. بابک فرزند پدر ناديده که
تختي را از وراي انبوه سخنان و خاطرات مردم بازشناخته است در اين مورد مي گويد:" از دستگيري هاي تختي خاطره خيلي زياد است. از کمک به يک زن و مرد فلج که تازه ازدواج کرده بودند تا دکه مطبوعاتي خريدن براي يک جوان بيکار و... مي گويند هر وقت کادويي از طرف راه آهن- محل کارش- يا بقيه سازمان ها ودستگاه ها مي گرفت، بدون اينکه آنها را بازکند به کساني مي داد که ناگفته سرپرستي شان را به عهده داشت بعد از شب هفت، يکي از دوستانش مي بيند که پِيرزني در راهروهاي فدراسيون کشتي مي گردد. از او مي پرسد:" مادر چي مي خواي؟ دنبال کي مي گردي؟" پيرزن مي گويد:" والله نمي دونم دنبال کسي مي گردم که قد و قواره اش به پهلوونها مي خوره او ميومد به من کمک مي کرد، چند وقتيه که پيدايش نيست، گفتم شايد بتوانم اينجا ازش خبري بگيرم."
... و بالاخره
تختي با مردم بود و از مردم، مردمگرايي در ذاتش بود، يک بار که دانشجوها در دانشگاه تهران تحصن کرده بودند و دانشگاه هم محاصره بوده و کسي امکان تردد به دانشگاه نداشته، تختي با ظرف هاي غذا از دانشگاه وارد مي شود، خوب پاسبان ها هم او را مي شناختند و کاري با او نداشتند. چون غذا کم بوده، او از درهاي متعدد دانشگاه وارد مي شود و کار غذا رساني را تکرار مي کند.
"
تختي در طول عمر خود تنها يک بار دست نياز به سوي ديگران دراز کرد و آن هم بخاطر مردم و اين دست با صميميت شرافتمندانه بدرقه شد."
شهريور ماه 1341 چند روز پس از زلزله ويرانگر" بويين زهرا" پهلوان و چندنفر از دوستانش در حالي که اخبار و تصاوير ساکنان مصيبت زده و ويرانه هاي مناطق زلزله زده را در روزنامه نگاه مي کردند، ضمن صحبت هايشان در مورد علت کم بودن کمک هاي مردمي و بي توجهي مردم به مراکز جمع آوري اعانه راه اندازي شده در شهر بحث مي کردند . بعضي از دوستان
تختي معتقد بودند که مردم توجهي به مصيبت هموطنان خود ندارند و حاضر نيستند کوچکترين کمکي به آنها بکنند. پهلوان، اين سلاله پاک مردم، که به عمق مهرباني و ايثار هموطنان پاک نهاد خود و ميزان بي اعتمادي و انزجار آنها از " خودکامگان حاکم" واقف بود، مي گفت: علت بي توجهي مردم به اين مراکز کمک رساني، نداشتن اطمينان به حکومت و کساني است که معرکه گردان اين جريان شده اند. پيش کشيده شدن اين بحث و مخالفت يکي از دوستان تختي با نظر او ناگهان فکري را به ذهن پهلوان انداخت. تختي تصميم گرفته بود که خود وارد اين ميدان شود البته نه براي اثبات گفته هايش بلکه" براي اين که به هر حال يک نفر بايد وسط بيفتد و سبب خير شود."
فرداي آن روز
تختي بدون هيچ اعلان و تبليغاتي اول صبح به چهار راه وليعصر فعلي رفت و تصميم خود براي جمع آوري اعانه به نفع زلزله زدگان را به کمک دوستانش به اطلاع مردم رساند. پس از آن غوغايي به پا شد که در تاريخ مشارکت هاي مردمي ايران کم نظير و شايد بي نظير بود. محمود رفعت از دوستان و علاقمندان جهان پهلوان و نويسنده کتاب "تختي مرد هميشه جاويد" اين واقعه تاريخي را چنين نقل مي کند:" مردم که دهن به دهن خبردار شده بودند از دور و نزديک خودشان را رسانده بودند به پهلوان و بي دريغ هر چه از دستشان برمي آمد کمک کرده بودند. چند دانشجو کتشان را درآورده بودند و انداخته بودند روي تل بزرگ لباس ها، پتوها، ظرف و ظروف ها، طلا و جواهرات و خلاصه هر چيزي که عابران معمولا همراه دارند يا خانه دارها مي توانستند از آن صرف نظر کنند.
در اين ميان پيرزني چادرش را از سرش برداشته بود و بعد از دادن آن به پهلوان پيشانيش را بوسيده و گفته بود:"
پسرم خدا عمرت بدهد که به فکر مصيبت زده ها هستي، خدا عزتت را بيشتر از اين ها بکند که غصه خانه خراب ها را مي خوري، من خجالت زده ام که چيز ديگري ندارم."
پهلوان در حالي که چشمايش از اشک برق مي زد چادر را برداشت و ملتمسانه از پيرزن خواهش کرد که آن را بگيرد. پيرزن چادر را که
تختي به او داده بود دوباره روي تل هدايا انداخت و با لحن مادري که از حرف گوش نکردن فرزندش بي حوصله شده گفت:" مرحمت خشک و خالي که فايده ندارم، پسرم."
پيرزن وقتي با ترديد دوباره پهلوان مواجه شد، خشمگينانه گفت:" يعني ما فقير بيچاره ها حق نداريم:"
صورت پهلوان يک دفعه رنگ به رنگ شد، گفت:" شما را به خدا اين حرف را نزنيد . شما از هر ثروتمندي ثروتمندتريد، حق دارتريد، چون که بلندنظرتر و باگذشت تريد.
پيرزن همين که سرخ شدن صورت پهلوان را ديد به گريه افتاد، اما چشم هايش را به تندي با گوشه لچکش پوشاند و عقب عقب خودش را از جمع مردم بيرون کشاند و رفت."
"کيهان ورزشي" که خبر اين رويداد را با عنوان"
تختي، گوهر گرانبهاي ملت ما" در شماره 24 شهريورماه 1341 خود به چاپ رسانده بود، ثمره دو روز پياده روي تختي را چهارکاميون خواربار و پوشاک و بيست هزار تومان پول نقد( که در آن زمان رقم بسيار بالايي به حساب مي آمد) نوشته است.
جوانمردي، فتوت و صفات انساني
تختي که ريشه در اعتقادات و باورهاي عميق او داشت هرگز به عرصه هاي اجتماعي و برخوردهاي مردمي وي محدود نمي شد. جهان پهلوان اين سلاله خلف" پورياي ولي" در ميادين ورزشي و رقابت هاي جهاني نيز منش والاي خود را به نمايش مي گذاشت.
در اين مورد خاطره ها و روايت هاي فرواني نقش شده است، الکساندر مدويد، کشتي گير صاحب نام شوروي سابق و رقيب مقتدر
تختي در اين مورد خاطره جالبي دارد:" در توليدو(1962) تختي و من ديدار نهايي را برگزار کرديم. در جريان اين مسابقه ها، پاي راست من به شدت ضرب خورده و روحيه ام را خراب کرده بود. فکرم متوجه تختي بود که بايد با اين پاي ناجور با او مبارزه مي کردم. به راستي تا آن موقع از خصوصيات اخلاقي، رفتار و کردار انساني و والاي تختي خبرنداشتم. اما در آنجا به عظمت، انسانيت و جوانمردي تختي پي بردم و تحت تاثير آن قرار گرفتم. او که شنيده بود پاي راست من ضرب ديده با اين پا به خوبي مدارا کرد و هرگز نخواست با هجوم به اين پا مرا زجر دهد. او تا آخرين لحظه، مردانه و تميز کشتي گرفت و از پاي ناراحت من اصلا استفاده نکرد. تختي با اين کارش نشان داد که يک قهرمان به معناي واقعي است. بعد از اين جريان، ما به صورت دو دست صميمي درآمديم. او هميشه مرا دوست مي داشت. او ملت خودش را هم دوست مي داشت و فکر مي کنم تختي اصلا براي ملتش زندگي مي کرد. آشنايي با او براي من افتخار بزرگي به حساب مي آيد. تختي بسيار خوب و فني کشتي مي گرفت و من چيزهاي زيادي از او آموختم. ما روي تشک دو حريف سخت کوش بوديم و در خارج از تشک دو دوست جدانشدني، تختي
مي تواند الگوي خوبي از نظر ورزشي و اخلاقي براي جوانان شما باشد" زندگي جاويد اين پهلوان مردم، فصلي که به شهادت ۳۷ سال حضور مستمر و بالنده او هرگز آخرين فصل حيات او نبوده است.

آلبوم افتخارات تختي
1951: هلسينکي فنلاند(1330 شمسي) مدال نقره جهان
1952: المپيک هلسينکي (1331) مدال نقره المپيک
1953: جشنواره ورشو(1332) مدال نقره
1955: ورشوي لهستان(1334) مدال نقره جهان
1956: المپيک ملبورن(1335) مدال طلاي المپيک (ستاره مسابقات)
1958: صوفيه بلغارستان (1337) مدال نقره جهان(ستاره مسابقات)
1958: توکيوي ژاپن مدال طلاي مسابقات آسيايي
1959: تهران(1338) مدال طلاي جهان
1960: المپيک ايتاليا(1339) مدال نقره المپيک
1961: يوکوهاماي ژاپن(1340) مدال طلاي مسابقات جهاني
1962: توليدوي آمريکا(1341) مدال نقره مسابقات جهاني

وصيتنامه
درغروب روز ۱۶ ديماه ۱۳۴۶ تختي دراتاق ۲۳ هتل آتلانتيك بود، تلفن داخلي هتل را مي گيرد و ازمسوول شيفت هتل درخواست قلم و كاغذ مي كند كه براي او كاغذ آرم دار هتل آتلانتيك را مي فرستند و تختي وصيت نامه خود را در آن تنظيم مي كند:
خانه شميران به دوخواهرهايم واگذاردم تا موقعي كه زنده هستند از آن استفاده نموده در صورتي  كه پسرم باقي بود بعد از مرگشان به بابكم واگذار نمايند. مدال هايم را البته اگر بابك عزيزم بزرگ بود مال ايشان بود ولي چون چهارماه بيشتر ندارد باسم فرزند دلبندم بگذاريد درموزه حضرت رضا. ديگر عرضي ندارم صورت بدهي هايم اين است.
بانك ها- آنها رهني است.
اشخاص
شركت مريخ ۵ بنز ۵۰۰۰۰ ريال
نيكو سليمي ۴۰۰۰۰ ريال
اميرخان ۲۰۰۰ ريال
پرويز خان بيضايي ۲۰۰۰ ريال 
روح الله سليمي ۵۰۰۰ ريال 
حاج حسين خاله ۵۰۰۰ ريال
طلب از خسرو صابطي ۲۰۰۰۰ ريال
غلامرضا تختي
۱۶/۱۰/۴۶

گريه، گريه:
اين روايتي است از مجلس ختم تختي: «ديده بودم هزاران نفر دست بزنند، هزاران نفر با هم سرود بخوانند، هزاران نفر با هم هورا بكشند و هلهله كنند، اما نديده بودم هزاران نفر با هم گريه كنند.»
يقينا كف زدن ها، فريادهاي شادي، سرودهاي ظفرآميز و هيجان آور به گوشتان آشناست، ولي نمي دانيد گريه انبوه جمعيت، آن هم وقتي در سوگ پهلواني مي گريند، چه برگردان پراندوه و عميقي دارد. «بايد آن روز در مسجد فخرالدوله بوديد تا اين غم، اين اندوه جمعي، چكه چكه در گوش جانتان مي چكيد و به صورت اشك از ديدگانتان سرازير مي شد... و آن وقت شما هم  در خيل هزاران نفري مي بوديد كه از مرگ جهان پهلوان در ناباوري عميقي مي گريستند.»

 

صداي ماندگار:
غير ممكن است كه صداي او در خاطرتان مانده باشد. اصلا به اين موضوع فكر كرده بوديد كه چرا از غلامرضا تختي هيچ صدايي باقي نمانده؟
عطاءالله بهمنش مفسر بزرگ كشتي، تنها كسي است كه به تكه اي ماندگار از صداي تختي اشاره مي كند.
او اين يادگاري را از مسابقات جهاني يوكوهاماي ژاپن بهمراه دارد وآن مصاحبه اي است كه غلامرضا تختي در جواب سوال بهمنش كه چه پيامي براي مردم ايران داري؟مي گويد: «من به مردم ايران تعظيم مي كنم» راديو و تلويزيون وقت، اين سند تاريخي را پخش نكرد اما عطاءالله بهمنش بعد ازبازگشت، اين نوار را از آرشيو خارج كرد تا از بين نرود.

 

نظرات ديگران:

جلال آل احمد:
از آن همه جماعت هيچ کسي حتي براي يک لحظه به احتمال خودکشي فکر نمي کرد. آخر جهان پهلوان باشي ودر بودن خودت جبران کرده باشي نبودن هاي فردي و اجتماعي ديگران را و آنوقت خودکشي؟ آخر مرد عادي ناتوان و ترسيده اي که ابتذال وجود روزمره خود را در معناي وجودي ودر قدرت تن ودر سرشناسي او جبران شده مي ديد-در وجود اين بچه خاني آباد نو که هرگز به طبقه خود پشت نکرد- اين نفس قدرت تن که به قدرت مسلط زمانه" نه گفت.


رستم از شاهنومه رفت!
باقر عالي خاني:
آخرين بار كه ديدمش، در اتاق مهندس توفيق بود كه با قرار قبلي آمده بود تا همديگر را ببينيم، داشتم با توفيق خوش وبش مي كردم كه آمد. با همان قيافه نجيب و خنده دوست داشتني و آرامي كه هميشه روي لبش بود. سلام و احوالپرسي كرديم و گرم صحبت شديم. نزديك هاي ظهر كه حرف هايمان ته كشيد، داشتيم راهي مي شديم كه من بي اختيار بياد بيتي از شعر معروف «پرياي» شاملو افتادم. حالا در آن وقت چرا،  نمي دانم . جلوي رويم روزنامه اي افتاده بود با مداد گوشه اش نوشتم:
رستم از شاهنومه رفت
بركت از كومه رفت
با كنجكاوي سرش را جلو آورد وپرسيد:
چي نوشتي؟ رستم چي؟
گفتم:
- اين شعريست از احمدا شاملو، مربوط به شعر بلند پرياست و نوشتم: «رستم از شاهنومه رفت...».
تختي زد زير خنده و روكرد به توفيق و گفت:
-مگه مي شه رستم از شاهنامه بره بيرون، خب آن وقت ديگه تو شاهنامه چي مي مونه؟
گفتم:
- تو اين روزگار اگر هم بره عجيب نيست.
فكري كرد و گفت:
- راستي آدمو به فكر مي اندازه، جدا اگر رستم تو شاهنامه نباشه بركت شاهنامه هم از بين مي ره...
و بعد زير چشم نگاهي به نوشته من انداخت و آهسته شعر را خواند:
رستم از شاهنومه رفت.
بركت از كومه رفت.
و بعد ناگهان سرش را بالا آورد و تند و محكم به من و توفيق گفت:
-نه، نمي شه...
دوشنبه ظهر بود كه خبر مرگش را شنيدم. نمي توانستم باور كنم، اگرچه حقيقت داشت. بغض گلويم را مي فشرد و بياد همه خاطرات كوتاهي بودم كه با او داشتم.
ذهنم به تمام روزهاي گذشته كشيده مي شد كه ناگهان بياد آن روز افتادم. احساس كردم كه در كنارم ايستاده است و همه چيز را به همان روشني ديدم، كه در اتاق توفيق ايستاده بوديم.
اشك از چشمانم سرازير شده بود كه آرام گفتم:
-ديدي كه مي شود رستم از شاهنامه برود.
و آن وقت اين حقيقت را بروشني شناختم و دوباره تكرار كردم:
رستم از شاهنومه رفت.
بركت از كومه رفت.
... و ديگر تختي نبود!

«مهدي سهيلي» که در ساختن شعر دستي راحت‌نويس و آماده داشت، در همان روزهاي اول انتشار خبر درگذشت «جهان‌پهلوان»، شعري بلند سرود که خطاب «تختي» در مقام پدر به تنها فرزند خود «بابک» بود.
پسرجان، «بابکم» اي کودک تنهاي تنهايم
اميدم، همدمم، اي تک‌چراغ تيره شب‌هايم
در اين ساعت که راه مرگ مي‌پويم
به حرفم گوش کن بابا، برايت قصه مي‌گويم:
به ميدان نبرد پهلوانان، تک‌سواري بود
به فرمان سلحشوري به هر کشور سفرها کرد
دلش مانند دريا بود
نهنگ بحر پيما بود
. . .
. . .
نشان مهر، تنديس شرف، گنج محبت بود
نگاهش برق عفت داشت
درون چهرۀ مردانه‌اش موج نجابت بود
. . .
. . .
ز تقوا و شرف، يک خرمن گل بود، گلشن بود
در اوج زورمندي نازنين مردي فروتن بود
. . .
. . .
پسر جان، پهلوان ما، يکي دردانه کودک داشت
درون خانه‌اش تک گوهري با نام «بابک» داشت
که عمرش بود
جانش بود
عشق جاودانش بود
به گاه ناتواني، بي‌کسي، تنها کس و تنها توانش بود
. . .
. . .
پسر جان بابکم، آن پهلوان شهر، من بودم
درون سينه‌ام يک آسمان، مهر و محبت بود
ز تنهايي به جان بودم
مرا بي‌همزباني کشت، دردم درد غربت بود
چه شب‌ها در غم تنهايي خود، گريه‌ها کردم
تو را در هاي هاي گريه‌هاي خود دعا کردم
پسر جان، بابکم، من در حصار اشک‌ها بودم
هميشه در دل شب، با خدا گرم دعا بودم
ترا تنها رها کردم
اميد من، نمي‌داني
گرفتار بلا بودم
گرفتار بلا بودم
. . .
. . .
پسر جان، بابکم، افسانۀ بابا به سر آمد
پس از من، نوبت افسانۀ عمر پسر آمد
اگر خاموش شد بابا، تو روشن باش
اگر پژمرده شد بابا، تو گلشن باش
بمان خرم، بمان خشنود
بدان، هنگام مردن، پيش چشم گريه‌آلودم
همه تصوير «بابک» بود
اميد جان، خداحافظ
عزيزم، بابکم، بدرود . . .
اين نمونۀ کوتاه شدۀ آن سرودۀ بلند از «مهدي سهيلي» بود.اما شايدآنچه «سياوش کسرايي» با عنوان «جهان‌پهلوان» در ثنا و ارادت خود نسبت به «تختي» به قلم کشيد و در مجموعه اشعار «خون سياوش» منتشر کرد، يکي از آن‌ چند شعري است که به ياد و نام «تختي» سروده شده و در ضمن از بافت و ساخت و روحي شاعرانه و ارزنده نيز برخوردار است.


۱۸ دي ۱۳۴۶. اتاق لعنتي هتل آتلانتيك كه تختي در آنجا دنيا را وداع گفت. لازم به توضيح نيست كه عكس رنگي نيز همان اتاق است . حالا  همه چيز عادي است.

gh

جهان پهلوان جهان پهلوانا صفاي تو باد
دل مهرورزان سراي تو باد
 بماناد نيرو به جان و تنت
 رسا باد صافي سخن گفتنت
 مرنجاد آن روي آزرمگين
 مماناد آن خوي پاكي غمين
 به تو آفرين كسان پايدار
دعاي عزيزان تو را يادگار
روانت پرستنده راستي
زبانت گريزنده از كاستي
دلت پر اميد و تنت بي شكست
بماناد اي مرد پولاددست
 كه از پشت بسيار سال دراز
 كه اين در به اميد بوده است باز
هلا رستم از راه باز آمدي
شكوفا جوان سرفراز آمدي
 طلوع تو را خلق آيين گرفت
 ز مهر تو اين شهر آذين گرفت
كه خورشيد در شب درخشيده اي
 دل گرم بر سنگ بخشيده اي
 نبودي تو و هيچ اميدي نبود
 شبان سيه را سپيدي نبود
نه سوسوي اختر نه چشم چراغ
 نه از چشمه آفتابي سراغ
 فرو برده سر در گريبان همه
 به گل سايه شمع پيچان همه
 به ياد تو بس عشق مي باختند
 همه قصه درد مي ساختند
 كه رستم به افسون ز شهنامه رفت
 نماند آتشي دود بر خامه رفت
جهان تيره شد رنگ پروا گرفت
به دل تخمه نيستي پا گرفت
به رخسار گل خون چو شبنم نشست
چه گلها كه بر شاخه تر شكست
 بدي آمد و نيكي از ياد برد

درخت گل سرخ را باد برد
هياهوي مردانه كاهش گرفت
سراپرده عشق آتش گرفت
 گر آوا در اين شهر آرام بود
 سرود شهيدان ناكام بود
 سمند بسي گرد از راه ماند
بسي بيژن مهر در چاه ماند
بسي خون به تشت طلا رنگ خورد
بسي شيشه عمر بر سنگ خورد
سياووش ها كشت افراسياب
و ليكن تكاني نخورد آب از آب
دريغا ز رستم كه در جوش نيست
 مگر ياد خون سياووش نيست ؟
از اين گونه گفتار بسيار بود
 نبودي تو و گفتنه در كار بود
كنون اي گل اميد بازآمده
به باغ تهي سروناز آمده
به يلدا شب خلق بيدار باش
 به راه بزرگت هشيوار باش
 كه درتنگنا كوچه نام و ننگ
 كه خلق آوريده است در آن درنگ
 تو آن شبرو ره گشاينده اي
يكي پيك پر شور آينده اي
بر اين دشت تف كرده از آرزو
تويي چشمه چشم پر جست و جو
تو تنها گل رنج پرورده اي
 كه بالا گرفته برآورده اي
 به شكرانه اين باغ خوشبوي كن
 تو از باغي اي گل بدان روي كن
كلاف نواهاي از هم جدا
پي آفرين تو شد يك صدا
تو اين رشته مهر پيوند كن
 پريشيده دل ها به يك بند كن
 كه در هفت خوان ديو بسيار هست
 شگفتي دد آدمي سار هست
 به پيكار ديوان نياز آيدت
چنان رشته اي چاره ساز آيدت
 عزيزا ! نه من مرد رزم آورم
يكي شاعر دوستي پرورم
 ز تو دل فروغ جواني گرفت
سرودم ره پهلواني گرفت
 ببخشا سخن گر درازا كشيد
 كه مهرت عنان از كفم واكشيد
 درودم تو را باد و بدرود هم
يكي مانده بشنو تو از بيش و كم
 كه مردي نه درتندي تيشه است
 كه در پاكي جان و انديشه است  

«سياوش كسرائي»


بهمن 1345- روز ازدواج با شهلا توكلي - آخرين عكس مراسمي كه از آخرين دلخوشي‌هاي تختي بود

افسوس که پيک اجل هنرمند بزرگ شادروان علي حاتمي را امان نداد که فيلم سينمايي ( جهان پهلوان تختي ) را به پايان برساند. تا ورزشکاران وتماشاگران بيش از پيش با ايمان، ادب، جوانمردي،آزرم، فروتني، و در يک کلام انسانيت تختي آشنا شوند. و اينصفات برجسته را سر لوحه ي زند گي خويش قرار دهند. زيرا سخنان زشت و کارهاي ناشايست در شان اين ملت بزرگ نيست.

 مردان روزگار به اخلاق زنده اند              قومي که گشت فاقد اخلاق مردني است.

گردآوري و تنظيم:علي اکبر جعفري
 12/10/1384
 

شما هم چند كلمه بنويسيد (8 نظر)

اين بخش تاكنون 2862 بار مشاهده شده است.

مقالات مرتبط با استاد علي‌اكبر جعفري
تکنولوژی واحساس
داستان يک زندگي
رفتارهاي مخرب مغز
قورباغه ها
یاد باد آن روزگاران ياد باد
تاشقایق هست زندگی باید کرد
انسان‌ها...
خانه تکاني
يلدا شب گرم مهربانان جاودان باد
شب چله (یلدا)؛ شب زايش خورشيد و آغاز سال نو ميترايی
پلي بين كوير و دشت
پرستوها به لانه باز مي‌گردند
سخنان پیام آور کربلا حضرت زینب(س) در مجلس یزید
رنگين کمان آرزوها
زندگی درعصر رايانه
سيماي فرزانگان (۵) - مرحوم استاد منوچهر خالصي
سيماي فرزانگان (۴) - مهندس عليقلي بياني، فرزانه‌اي از جنس آب
سيماي فرزانگان(۳) - دکتر فضل الله اکبری
عشق و دوستي
وصيت داريوش به خشايارشا
زيبايي‌هاي رياضي: فراكتال‌ها
سياه چاله هاي رياضي
زيبايي‌هاي رياضي - كاشي‌هاي خود پوشاننده
سرگذشت عدد p
استاد پرويز شهرياري انديشمند و رياضيدان عاشق
معلم و شاگرد
سيماي فرزانگان 2 - شادروان استاد علي وكيلي
سيماي فرزانگان ۱ - دكتر علي عميدي
رمز و راز جاودانگي
انسان محور توسعه است
ماه و پلنگ
معلم قافله‌سالار عشق است (3)
معلم قافله‌سالار عشق است (2)
معلم قافله سالار عشق (1)
بر فراز كهكشان‌ها
لهجه‌ي گلپايگاني شكر است
آواي چلچله‌ها
گلبانگ توحيد در طلوع شقايق
از سكون مرداب تا خروش دريا
بين مرگ و زندگي
چارلي چاپلين به راستي يک معلم بزرگ است
 
   

كليه حقوق براي پديد آورندگان .:: آخاله ::. محفوظ است. | طرح و اجرا : توحيد نيكنامي  
 | .
Copyright © 2003-2006 Akhale.com. All Rights Reserved
|
 | Powered By Tohid Niknami | E-Mail :
Info@Akhale.com |