آخرين به روز آوري سايت چهارشنبه ۹ مهرماه ۱۳۹۹

نمايي از مسجدجامع گلپايگان سال ۱۳۸۰ - محمود نيکنامي



آخاله در قبال تبلیغات هیچ مسئولیتی ندارد...



بررسی علل بی خوابی و داروهای آن


شور حسینی با شعور و آگاهی - استاد علی اکبر جعفری


.


وانشان، ابیانه ای دیگر

روستاي وانشان در چند كيلومتري گلپايگان نمادي از اين فرهنگ است كه شباهت هاي زيادي با ابيانه دارد ، كوچه هاي تنگ وپيچ در پيچ ، قلعه تاریخی ، بقعه متبرکه امامزاده ابوالفتوح ، گویش محلی ، و نوع پوشيدن لباس بعضي از اهالي اين روستا را مي توان با ابیانه مقایسه کرد


معلم و شاگرد - حکايتي که لازم است همه معلمين مطالعه کنند

خانم "تامپسون" معلم کلاس پنجم ابتدائی در اولین روز مدرسه مقابل دانش آموزان ایستاد و به چهره دانش آموزان خیره شد و مانند اکثر معلمان دیگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها را به یک اندازه دوست دارد. اما این غیر ممکن بود. چرا که در ردیف جلو پسر بچه ای ...











از «چُن» تا «گوگَد» - سفرنامه خوانسار و گلپايگان

اما گلپايگان با قدمتي پنج هزارساله که گفته مي‌شود نام سابقش، «کوهپايگان»(به نقل از سايت آخاله)يا «ورتپاتان»به معني سرزمين «ورتپات»(يکي از نام‌هاي ايران)(همان:ص103)،بوده است شهر «گوگد»در شش کيلومتري شرق اين شهر ............جايي که در دوره اشکانيان از نواحي حکومت «مادها» بوده است و پس از حمله اسکندر مقدوني، يونانيان اين ناحيه را «مديا» مي‌گفته اند. ارگ تاريخي و زيباي گوگد (دومين ارگ خشتي ايران بعد از ارگ بم) که در سال 1378 به بخش خصوصي واگذار شده و بازسازي شده است، حالا هتل سه ستاره‌اي است که با پرداخت هزار تومان مي‌توان از محوطه و فضاي آن بازديد کرد.اي کاش معماران و مهندسان ما هم مي‌توانستند بناهاي جديد را به استحکام و زيبايي بناهاي چهارصد سال پيش مي‌ساختند.

علی جان بزرگی

اشاره: دکتر علی جان بزرگی استاد محترم دانشگاه و از صاحب نظران عرصه آموزش و فرهنگ می باشند که علاوه بر تالیفات گوناگون  در زمینه های ادبی ، علوم انسانی ، تاریخ و... و تدریس در مقاطع مختلف آموزش عالی  ، تا کنون به بیش از 40 کشور دنیا مسافرت نموده و اندوخته های علمی از این سفر ها را در قالب "سفرنامه" با جاذبه و شیوایی خاص به رشته تحریر درآورده اند. ایشان که در همسایگی ما و اهل شهر ازنا بوده و هم اکنون در تهران ساکن هستند ،  طی روزهای گذشته با سفر به محلات، گلپایگان و خوانسار مشاهدات خود را با دانش تاریخی و نگاه فرهنگی درهم آمیخته که حاصل آن مقاله زیر است  و در روزنامه مردم سالاری مورخ ۱۳۹۵/۵/۱۷  نیز به چاپ رسیده است. با عرض تشکر از ارسال این گزارش سفر برای  سایت آخاله ، توفیق روزافزون ایشان را از خداوند متعال خواستاریم.

سفرنامه خوانسار و گلپايگان

                                                                                                                                   .     .

از «چُن» تا «گوگَد» 

نويسنده : علي جان بزرگي(جهاني)*

ما آدميان موجوداتي سراسر نياز هستيم.نيازمند هوا، غذا، خواب، دفع شهوت، امنيت، آزادي، دفع خشم، قدرت، تفريح، عشق و احساس تعلق. دانشمندان زيادي در باره اين نيازها سخن گفته‌اند تا به اين وسيله انسان را شناسايي کرده و انتظار خودرا از نوع انسان معين کنند:«آدمي‌اول حريص نان بود...» (مولانا)،«نيازهاي نقص و رشد»(مازلو)، «خواستن، خشنودي گذرا، ملال و دوباره خواستن»(شوپنهاور)،«بقا، قدرت، عشق و دلبستگي،آزادي و نياز به تفريح»(ويليام گلسر)به گفته گلسر نياز به تفريح – که از کودکي تا پايان عمر- همراه انسان است، عهده دار فرايند آموزش و يادگيري است. اغلب مردم براي پاسخ به اين نياز به سفر مي‌روند تا اندوه خود را فراموش کنند و به قول متفکران يوناني به شکوفايي(اُدايمونيا) دست يابند.(دُو باتن).پاره اي از متفکران معاصر نيز گفته‌اند که «سفر نمادي از مرگ است»(د.يالوم)چون خانه و زندگي را رها مي‌کنيم و از همه تعلقات جدا مي‌شويم.

سفراز يک جابجايي و انتقال کوتاه آغاز مي‌شود تا سفري طولاني به درازاي يک عمر.سفر، گروهي از آدميان را آنچنان شيفته خود کرده است که بيشتر يا تمام عمرخود را در سفر گذرانده‌اند و حاصل تجربيات خود را در سفرنامه‌هايي باارزش براي ما به يادگار گذاشته اند. ابن فضلان، ابن بطوطه، مارکوپولو و برادران اميدوار، نمونه‌هايي از اين بزرگان هستند.(جان بزرگي:1393)آنان با امکانات بسيار کم سفرهاي بزرگ داشته‌اند. امروزه اما با امکانات فراوان مي‌توان به آساني در يکي دو روز هم سفري به اعماق تاريخ داشت و به شکوفايي دست يافت.

با يک برنامه‌ريزي مختصر،ساعت نه و نيم صبح روز شنبه نهم مرداد نود و پنج از تهران با وسيله شخصي به قصد ديداري از خوانسار همراه خانواده حرکت کرديم.در اين روز که به نام امام جعفر صادق عليه‌السلام تعطيل رسمي‌بود، و تهراني‌ها،چون ديگر تعطيلات از هر طرف از تهران خارج مي‌شدند تا دمي‌ بياسايند و از آلودگي‌هاي صوتي و هوا، خود را نجات دهند، هرچند براي مدتي کوتاه. عوارضي تهران – قم که از حدود چهل سال پيش همچنان عوارض مي‌گيرد، ناگهان مارا متوقف کرد و قدم به قدم جاي خالي اتومبيل جلو را پرمي‌کردم و گاهي هم کنار مي‌کشيدم تا ماشين‌هايي که به زور خود را خارج از صف وارد مي‌کردند و خم به ابرو نمي‌آوردند با بي حوصلگي ناشي از رشد‌نايافتگي، پيشي بگيرند. پس از پرداخت عوارض هم از ميان انبوه قبض‌هايي که به زمين مي‌ريخت بدون توجه به بهداشت و اهميت محيط زيست گذشتيم و پس از حدود سه ساعت رانندگي و نجات از ويراژ دادن‌هاي آنهايي که هيچ پايبندي به قوانين ندارند، به شهر زيباي محلات رسيديم. سال‌ها پيش ديداري از سرچشمه پرآب اين شهر «گل و گياه» و به قول خودشان «هلند ايران»داشتم. ازدحام ماشين‌ها در پارکينگ سرچشمه، چهره اي متفاوت با آن سال‌ها داشت و چون ديگر قسمت‌هاي کشور شده بود که ماشين‌ها آدم‌ها را از کوچه و خيابان‌ها بيرون کرده بودند و آنجا را اشغال کرده بودند.پس از يکي دو دور چرخيدن، جايي پيدا کرديم و پياده به سمت سرچشمه رفتيم. جايي براي نشستن در کنار مسير نسبتا طولاني سرچشمه نبود و به ميزاني که جمعيت زياد شده بود، آب سرچشمه هم نسبت به چند سال قبل بسيار کم شده بود.ولي به هرحال زيبايي خودش را حفظ کرده بود. در يکي از غذاخوري‌هاي مشرف به سرچشمه جايي يافتيم و به نياز جسماني خود با آبگوشت پاسخ داديم.از آنجا و ازدحام زياد جمعيت، که تلاش مي‌کردند تا حداکثر بهره‌برداري را از تعطيلي خود ببرند و شادمانه با امکانات مختصر،در کنار خانواده لذت ببرند،گذشتيم.

            Image result for پارک سرچشمه محلات

صداي مرثيه خواني بلند گوي رسمي‌سرچشمه ديگر به گوش نمي‌رسيد که از محلّات خارج شده و از مسير رباط مراد به حدود پنج کيلومتري شهر خمين رسيديم. يک جاده از خمين به سمت اليگودرز مي‌رفت و جاده ديگر به سمت گلپايگان. دلم هرّي ريخت. محال بود که تا سال قبل از اين مسير بيايم و به سمت اليگودرز و ازنا نروم. يک نيروي قدرتمند دوست داشتني مرا به آنجا مي‌کشانيد که حالا ديگر نبود. کسي که هميشه و به طور مطلق و بي قيد و شرط به من مهر مي‌ورزيد. کسي که طي بيش از نيم قرن عشق او را در بالاترين درجه تجربه کردم. مادرم. با بغض فراق او وارد جاده گلپايگان شدم.در ورودي شهر زيباي گلپايگان براي صرف چاي از ماشين پياده شديم. قبل از اين که مستقر شويم، جواني قدبلند، لاغراندام و با لباسي کهنه و ظاهري ژوليده خودش را به من رساند و شروع به سخن گفتن کرد که مرامتقاعد سازد که بيکار است و پولش تمام شده و به اين شهر آمده تا کار کند اما کاري نتوانسته پيدا کند و از اين جور حرف‌ها... من در ميانه صحبتش متوجه شدم و مبلغي به او دادم و او تشکر کرد و رفت. او اندوهي ديگر را در من زنده کرد که جوانان تحصيلکرده بيکاري را که مي‌شناسم چگونه افسرده شده‌اند و کسي هم به فکر آن‌ها نيست. درختان زيباي خيابان اصلي شهر و سکوت و آرامش آن، ميزبانان خوبي براي مسافران بود. با ديدن برگ درختان سبز اين ديار، دوستي فاضل که به اين شهر تعلق داشت از خاطرم عبور کرد. آقاي دکتر ابراهيم جعفري . مردي از مفاخر گلپايگان، که مطالب زيباي فرهنگي و جامعه شناختي او در روزنامه‌ها و در سايت «آخاله» گلپايگان بسيار ارزشمند هستند. حالا ديگر وارد استان اصفهان شده بوديم. همان اسپادان يا اسپهان که پس از دوره ساساني معرب شده و به اصفهان بدل شده است. شهري که در سال 1000ه.ق شاه عباس صفوي را، از تبريز به سوي خودش کشيد تا آنجا را پايتخت ايران کرد و در آباداني آن کوشيد.(سبزيان: ص84)

اما گلپايگان با قدمتي پنج هزارساله که گفته مي‌شود نام سابقش، «کوهپايگان»(به نقل از سايت آخاله)يا «ورتپاکان»به معني سرزمين «ورتپات»(يکي از نام‌هاي ايران)(همان:ص103)،بوده است را موقتا ترک کرديم و فاصله کوتاه پانزده کيلومتري آن را تا خوانسار طي کرديم. مادرم مي‌گفت که پدربزرگش در خوانسار زندگي مي‌کرده است. به همين جهت احساس خويشي خوشي نسبت به اين شهر در من برانگيخته شد.شهر سرسبزي که چند سال پيش با چشمه‌هاي جوشان و فراوان، طراوت و زيبايي خيره‌کننده‌اي داشت و اکنون هم که بسياري از چشمه‌هاي آن خشکيده، بازهم به زيبايي تمام جلوه مي‌کند. نمي‌دانم در اين دهه اخير چه بلايي سر آب‌هاي اين شهر آمده است و تا ده سال آينده چه خواهد شد.

                       Image result for سرچشمه خوانسار

 درختان از دو طرف خيابان اصلي شهر آنقدر باليده و قدکشيده بودند که در آسمان شهر به وصال هم رسيده،و يکديگر را در آغوش کشيده و رها نمي‌کردند. سرعت رفتن را کم کرده تا لذت بيشتر از اين منظره زيبا برده باشيم. سرانجام به سرچشمه شهر رسيديم و در هتل جهانگردي زاگرس، در دامنه کوه اتاقي گرفتيم و پس از يکي دو ساعت آرميدن، به بازديد از پارک ملي و بخش‌هاي مختلف سرچشمه رفتيم.

               

در پارک سرچشمه ازدحام جمعيت از نقاط مختلف ايران را ديديم که آنچنان نزديک به هم نشسته بودند که گويي همه يک خانواده هستند. باز هم بساط خوردن در همه جا پهن بود و بوي عطر ديگ آش، اشتهاي هر رهگذري را بر مي‌انگيخت.

                         Image result for سرچشمه خوانسار

 خانم ميانسالي مشغول ريزکردن خيار در ظرف سالاد بود تا نوع شيرازي آن را بسازد.يکي قليان مي‌کشيد و ديگري خربزه مي‌خورد و بازارِفروش بستني هم داغ بود تا داغي هوا را فرو نشاند. چقدر ما به جسم خود بيش از حد اهميت مي‌دهيم و جان خود را نحيف نگه مي‌داريم.

Image result for پارک خوانسار

هيچکس را نديدم که کتابي در دستش باشد و به نيازهاي رشد خودش پاسخ بدهد، اما به جاي آن هرکس در دستش يک گوشي همراه داشت که مرتب از خودش و ديگران عکس مي‌گرفت و اهميت خودش را در تاريخ ثبت مي‌کرد يا مشغول حرف زدن و پيامک بازي. بچه‌ها به هرطرف مي‌دويدند و به اقتضاي کودکي خود نياز به تفريح را مرتفع مي‌ساختند. مسير غذاخوري‌هاي سنتي و جديد با علامت، بر روي درختان جهت يابي شده بود.يک جا آدرس «دوگوله= آبگوشت» داده، و جاي ديگر مسيررسيدن به «چاي آتشي» را مشخص کرده بود. پرخوري، بدخوري و کم تحرکي، بدني ناموزون و بيمار را درچند دهه اخير براي ما ايرانيان درست کرده و ما را از تغذيه روحي و معنوي غافل کرده است. به فرموده مولانا ما داريم با فربه کردن جسم خود براي بيگانه، خانه مي‌سازيم:

در زمين ديگران خانه مکن

کار خود کن کار بيگانه مکن

کيست بيگانه تن خاکي تو

کز براي اوست غمناکي تو

تا تو تن را چرب و شيرين مي‌دهي

گوهر جان را نيابي فربهي

مشک را بر تن مزن بر جان بمال

مشک چِبوَد نام پاک ذوالجلال

جريان آب ما را به سوي «آسياب آبي» کشانيد. تنها آسيابي که فعال بود و بوي آرد تازه را در هوا منتشر کرده بود.کارگزار خصوصي آن مي‌گفت: «نزديک به چهارصد سال قدمت دارد. قدمت آن را مي‌توان از روي سنگ‌هاي مستهلک آن که هرکدام پنجاه سال کار کرده اند و قطر هر يک از آن‌ها تقريبا يک مترهست،فهميد. تاريخچه اين گونه آسياب‌ها که در شوش دانيال هم نمونه‌هاي آن هست، به زمان شاپور اول مي‌رسد. بوي عطر آرد تازه آن مرا به زادگاهم در روستاي مکي آباد(لرستان)برد که آسياب آبي آن با سنگي بسيار بزرگتر به صورت شبانه‌روزي، زوزه مي‌کشيد و مزد آسيابان هم از همان گندم و آرد برداشته مي‌شد. زماني که نان برکت سفره بود و حرمت داشت و گاهي که تکه کوچکي از آن را مي‌ديديم به ما آموخته بودند که برداريم و گرد و خاکش را بزداييم و در بالاترين ترک ديوار خشتي بگذاريم تا شکرگزاري خود را از نعمت خدا نشان داده باشيم و نعمت‌مان افزون شود. نمي‌دانم که اکنون وقتي نان‌هاي اضافه و اسراف شده به سطل‌هاي زباله ريخته مي‌شود، چه عاقبتي بر سر نانمان خواهد آمد و چه نامي‌از ما براي آيندگان مان خواهد ماند. شايد يادآوري اين اشعار مولوي براي ما هشداري مناسب باشد که از خداوند توفيق ادب بخواهيم:

از خدا خواهيم توفيق ادب

بي ادب محروم ماند از لطف رب

بي ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش بر همه آفاق زد

درميان قوم موسي چند کس

بي ادب گفتند کوسير و عدس

منقطع شد خوان و نان از آسمان

ماند رنج زرع و بيل و داسشان

از ادب پرنور گشتست اين فلک

وز ادب معصوم و پاک آمد ملک

فضاي درون آسياب آبي را با ابزار زندگي سنّتي مزيّن کرده بودند.مشک آب، که براي درست کردن کره و دوغ از ماست هم مورد استفاده بود. مشکي که از پوست سالم و دبّاغي شده بز و گوسفند درست شده بود.هنوز هم طعم آب گواراي چشمه‌هاي زلال را که از مشک، در کاسه گلين، مي‌نوشيديم به خاطر دارم. چند خمره بزرگ و کوچک سفالي که محل نگهداري سرکه و ديگر مايعات و ماست و دوغ بود. لانجين، ظرف سفالي بزرگ و ديگ رو باز استوانه اي کوتاه که در آن آرد را خمير مي‌کردند و پس ورزآمدن از آن چانه گرفته و نان مي‌پختند. گاهي هم دوغ را در درون آن به کشک تبديل کرده و از آب سبز گرفته از دوغ، قره قروت، درست مي‌کردند. همه آن چيزهاي اصيل و سالمي‌که امروزه در آرزوي آن‌ها هستيم. و خمره‌هاي بزرگي هم که علاوه بر استفاده غذايي، شايد کساني چون افلاطون در آن مي‌آرميده اند.آن چنان که حافظ فرموده است:

حال خونين دلان که گويد باز

وزفلک خون خم که جويد باز

جز فلاطون خم نشين شراب

سرِّحکمت به ما که گويد باز...

گفته مي‌شود که افلاطون آنچنان ساده زيست بوده است که زمستان‌ها در درون خمره مي‌خوابيده است.

پس از صرف يک چاي آتشي که برروي ذغال و درون منقل درست شده بود، از آسياب بيرون آمده و به کوچه باغ‌هاي خوانسار رهسپار شديم. خانه‌هاي کاه گلي مستحکم، با درهاي چوبيني که کلون‌هاي زنانه – مردانه اش جلب توجه مي‌کرد ما را در مسيرجوي آب همراهي کردند تا به بقعه «باباپير» شيخ ابا عدنان و چند تن ديگر از عارفان آرميده در کنارش، رسيديم. معماري زيباي اين بناي دوره صفوي در حال فروريختن بود و تعمير آن را شروع کرده بودند. اما زيبايي نقوش فيروزه اي و کتيبه‌هاي آن چون گوهري تابناک در دل کوير مي‌درخشيدند. با ديدن نوشته‌هاي سنگ قبرشان به ياد نوشته سنگ قبر دکارت دانشمند بزرگ فرانسوي افتادم:

              Image result for سرچشمه خوانسار

« دو چيز حيرت مرا برمي‌انگيزد، يکي آسمان پرستاره اي که بالاي سر ماست و ديگري وجداني که در درون ماست».و نوشته سنگ قبر بانو پروين اعتصامي‌که سروده ويژه او بر مزارش هست:

اين که خاک سيه اش بالين است

اختر چرخ ادب پروين است

گرچه جز تلخي از ايام نديد

هر چه خواهي سخنش شيرين است

دوستان به که زوي ياد کنند

دل بي دوست دلي غمگين است

هرکه باشي و ز هر جا برسي

آخرين منزل هستي اين است

گنبد مخروطي آن مرقد، از گنبد مساجد متمايز بود.گفته مي‌شود که ابا عدنان مروج مذهب تشيّع از اصفهان تا بروجرد بوده است.يادشان گرامي‌که دين را با خوانش هنري خود براي مردمان خوشايند نمودند.آنان که «چون شجردست فشاندند و چون قمر چرخيدند»و «حال آنان را کساني ديدند که گوششان، چون چشم گرديد.»و «آنان که هر سحر از دعا،خوش و مست مي‌شدند.»

دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمر ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما

عارف گوينده مگو تا که دعاي تو کنم چون که خوش و مست شدم هر سحري وقت دعا(مولانا)

خستگي و گرسنگي پس از غروب قشنگ آفتاب ما را راهي يک رستوران کرد تا با صرف يک شام باکيفيت و ارزان به «خشنوديِ گذرايِ» سيري برسيم. پس از اندکي خريد و سوغات که از سنّت‌هاي خوب ما ايرانيان است به هتل بازگشتيم. براي پيداکردن قبله در هتل زاگرس سر برآسمان بلند کرديم و تابلوي آن را روي سقف مشاهده نموده و با نماز مغرب و عشا به معراج رفتيم.از روي ايوان، آسمان پرستاره ما را به سوي خود کشيد تا همراه حافظ بخوانيم:

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو

ادم از کشته خويش آمد و هنگام درو

همچنانکه غرق تماشاي آسمان بودم و از عظمت و شکوه آن لذت مي‌بردم از حيرت بيرون آمده و سخن استاد عزيزم محمد مجتهد شبستري را در تفاوت معرفت انسان شرقي و غربي به ياد آوردم:

«انسان شرقي وقتي به آسمان مي‌نگرد، خود را غرق در آن و از آن مي‌داند اما انسان غربي که از طبيعت جدا شده است، با تلسکوپ ستاره‌هاي آسمان را رصد مي‌کند.» من خود را در آسمان و از آسمان ديدم. با آرامشي که از آسمان گرفتم از ايوان به درون اتاق بازگشتم و خوابي آرام را تجربه نموده و با نسيم صبح بيدار شده و باز به معراج رفتم تا بر پشت سمند به پرواز درآيم و رخ ماه را ببوسم(الصلوه معراج المومن) و با جلال‌الدين رومي ‌زمزمه کنم:

به معراج براييد که از آل رسوليد

رخ ماه ببوسيد که بر بام بلنديد

زروباه چه ترسيد شما شير نژاديد

خرلنگ چرائيد که برپشت سمنديد

تا طلوع آفتاب و پيش از صبحانه در ايوان و چشم انداز زيباي شهر خوانسار، مطالعه اي دلچسب داشتم.چند صفحه داستان انگليسي، چند صفحه آموختن زبان فرانسه و خواندن صفحاتي از يک رمان، خوراک روحي پيش از صبحانه‌ام بود. پس از صرف صبحانه و تسويه حساب با هتل راهي گلپايگان شديم تا بويژه از شهر «گوگد»در شش کيلومتري شرق اين شهر ديدن کنيم. گوگد را درگذشته «قوقه» مي‌گفته‌اند.جايي که در دوره اشکانيان از نواحي حکومت «مادها» بوده است و پس از حمله اسکندر مقدوني، يونانيان اين ناحيه را «مديا» مي‌گفته اند. ارگ تاريخي و زيباي گوگد (دومين ارگ خشتي ايران بعد از ارگ بم) که در سال 1378 به بخش خصوصي واگذار شده و بازسازي شده است، حالا هتل سه ستاره‌اي است که با پرداخت هزار تومان مي‌توان از محوطه و فضاي آن بازديد کرد.اي کاش معماران و مهندسان ما هم مي‌توانستند بناهاي جديد را به استحکام و زيبايي بناهاي چهارصد سال پيش مي‌ساختند. فاصله گوگد تا تهران حدود 360کيلومتر است. اين بناي بزرگ تاريخي تشنه ديدار گردشگران داخلي و خارجي است.

Image result for گوگد

در محوطه ارگ چندين ابزار کشاورزي براي مشاهده گردشگران به چشم مي‌خورد.داس‌هاي درو کردن گندم و جو و علوفه، يوغ که برگردن دو گاو انداخته مي‌شود تا خيش را براي شخم زدن زمين به آن نصب کنند يا براي خرد کردن خرمن‌هاي گندم و جو، چُن را به آن نصب مي‌کنند. نوعي ماشين کوچک خرمنکوبي که با سه محور استوانه اي چوبي که با پرّه‌هاي آهني و يک سطح چوبي بر روي آن براي نشستن روي آن درست شده است و دو گاو (ورزا) يا دو الاغ و يا اسب آن را مي‌کشند و در يک دايره روي بافه‌هاي گندم،يونجه و ديگر محصولات مي‌چرخند تا ساقه‌ها را خرد کند.

از محوطه پر درخت و حوض بزرگ آن گذرکرده و از پله‌ها ي خشتي بالا رفتيم تا از بالاي اين ارگ چشم انداز شهر را ببينيم. پس از ديداري دوست داشتني، ارگ خشتي و جذاب گوگد را به سمت محلّات ترک کرديم. از شهر که خارج شديم بر سر مزارع صيفي جات مقداري خيار، خربزه و بادمجان خريديم. فروشنده جواني لاغراندام بود که مي‌گفت دانشجوي مهندسي عمران است.لهجه شيريني داشت.مرا به ياد بازيگران سريال قشنگ «روزي روزگاري» انداخت. ظهر به محلات رسيديم و بازهم نياز ما را به دنبال پيدا کردن يک غذاخوري خوب کشانيد. از چند نفرپرسيديم و آدرس يک کبابي را روبروي پمپ بنزين محلّات دادند. به خصوص يک قصّاب جوان گفت: من بيشتر مواقع آنجا مي‌روم با اين که از من گوشت نمي‌خرند. اگررفتيد اسم مرا بگوييد ولي نگوييد که گفته‌ام از من گوشت نمي‌خرد. کنجکاو شدم که چرا در اين شهر اين کبابي از بقيه معروفتر است. به آنجا رسيديم. فضاي داخل کبابي بهداشتي و تميز بود. سفارش دادم و خيلي زود به علت خوب بودن محو آنجا شدم. ترازويي بود و هر سيخ کباب را قبل از اين که به سيخ بکشد وزن مي‌کرد و بعد به سيخ مي‌کشيد. ريحان‌هاي خوش عطر و بوي محلات و با کباب به قول خودشان «چشمي» که جلوي چشم مشتري گوشت را مي‌برند و چرخ مي‌کنند، ناهار خوشمزه‌اي را به ما خورانيد. فروشندگان باانصافي بودند. قديم‌ها مي‌گفتند: «کاسب حبيب خداست».از آن‌ها قدرداني کردم و گفتم که غذايتان خوب بود و خودتان هم خوب بوديد. از شهر بيرون آمده و راهي تهران شديم. همينطور که رفتار خوب مردمان اين سه شهر(محلات،گلپايگان وخوانسار)را مرور مي‌کردم،اين فرمايش امام صادق عليه السلام را که روزي از يک واعظ در مسجد الجواد در ميدان هفت تير تهران شنيده بودم، از نظرم گذشت: «شيعتنا ثلاثه اصناف:صنف ياکلون بنا وصنف کزجاج ينهشم، وصنف کذهب الاحمر ...»

«شيعيان ما سه گروهند:

1-‌ گروهي به نام ما مي‌خورند،

2-‌ گروهي چون شيشه شکننده هستند،

3-‌ گروهي چون طلاي سرخ زيبا هستند و هرچه در کوره آتش بيشتر مي‌روند،زيبايي آن‌ها بيشتر مي‌شود.

منابع:

1-‌ سبزيان،مژگان،کتاب جامع ايرانگردي،چاپ اول،تهران:انتشارات کامل،1378

2-‌ کاتالوگ گردشگري ميراث فرهنگي استان اصفهان

3-‌ جان بزرگي،علي،شوق شکوفايي در سير به سه قاره،انتشارات حريم دانش،چاپ اول،تهران:1393

4-‌ گلسر،ويليام،تئوري انتخاب،ترجمه دکترعلي صاحبي،انتشارات سايه سخن،چاپ سوم،تهران:1392

5- دوباتن،آلن،هنرسير و سفر،ترجمه گلي امامي،انتشارات نيلوفر،چاپ اول،تهران:1385

6- يالوم،اروين .د.،روان درماني اگزيستانسيال،ترجمه سپيده حبيب،نشرني،چاپ سوم،تهران:1391

7- مثنوي مولوي،تصحيح نيکلسون

8-‌ديوان حافظ،تصحيح آقاي دکترابوالقاسم غني

9- ديوان پروين اعتصامي

(www.akhale.ir.com)

*عضو شوراي برنامه‌ريزي درسي سازمان پژوهش و تاليف کتب درسي

اين مطلب تاکنون 7292 بار مشاهده شده است.
مطالب مرتبط با علی جان بزرگی

کارکرد «هنر سخنوری» در مراجعه به کنسولگری!
قلم چیست؟
افسر ماه
برتر از سقراط
از «چُن» تا «گوگَد» - سفرنامه خوانسار و گلپايگان



نام و نام خانوادگي:
پست الکترونيک:
سايت يا وبلاگ:
متن پيام:
تصوير امنيتي:


4:48   21 مرداد 1395
محسن کلهری
سلام. مثل همیشه بیانات شیوا و جالب دکتر جان بزرگی به دلم نشست. امیدوارم خداوند عمر با عزت به ایشان و دیگر اساتید زحمت کش عطا بفرماید.

آخاله در قبال تبلیغات هیچ مسئولیتی ندارد.


آب و هوا

پیام های کلی سایت

تماس با ما


كليه حقوق براي پديد آورندگان 
.:: آخاله ::. محفوظ است. | طرح و اجرا : توحيد نيكنامي   | به روز رسانی محتوایی : محمود نيكنامي  
 | .Copyright © 2003-2012 Akhale.ir. All Rights Reserved
|
 | Powered By Tohid Niknami | E-Mail :
Akhale . com @ gmail . com |