موي سپيد را فلكم رايگان نداد
اين رشته را به نقد جواني خريده ام
معلمي
كردن ، زندگي كردن است اين زندگي را بايد فهميد و دوست داشت
بايد هر لحظه و هر آن به تجربه نشست . بايد چون « ماهي » در اين رود پرخروش هستي
ساز حركت كرد و يك دم از مزمزه ي اين زمزم زلال غافل نماند .
براي پايداري اين زندگي ، بايد هوشيارانه «دم» زد .
كار معلمي را نبايد دست كم گرفت . اين هنر هزار رسم و آيين دارد كه سر لوحهي همهي
آنها «عشق» است. بايد نخست اين هزار نكتهي باريكتر از مو را به خاطر سپرد و تجربه
كرد، آنگاه به زيور زيباي معلمي آراسته شد.
زنگ اول : رياضي
!!
معلم
: تو بگو ببينم ! تو شاگرد جديد هستي ؟
دانش آموز : خانم ! ما ؟
- بله ، بله ... خودت ! فرق لوزي و متوازي الاضلاع چيه ؟
- فرقش اينه كه ...
- ( با عصبانيت ) پس چرا بلند نمي شي ، از كجا اومدي ؟
بچه ها : خانم ! ايشون پاشون ... پا ...
- ساكت ! مگه از شماها پرسيدم ؟ ( روبه دانش آموز جديد ) : حرف بزن !
- ( با ترس ) ما ... خانم ! از ... اهواز ... اومديم ...
- پس چرا هنوز ياد نگرفتي موقع جواب دادن بلند بشي !؟
- چون خانم ! ما ... پا ...
- (با فرياد) .... باز همين طور نشسته ! مگه تو نمي فهمي دختر ! پاشو بايست و حرف
بزن !
بچه ها با ناراحتي : آخه خانم ! ايشون پا ... قطع ...
- ( با عصبانيت) گفتم ساكت ! مگه خودش زبون نداره ؟ بذارين ببينم چي مي گه
- ( رنگش پريده و مي خواهد گريه كند ) : ما ... خانم ... پامون ... توي بيمارستان
...
بچه ها ( با دلسوزي ) : خانم نمي تونه ... نداره .... نداره ...
- مگه نگفتم ساكت ! ( روبه دانش آموز ) پس چرا صدات در نمياد ؟
- ( با گريه ) : خانم ... ما ... ما پا نداريم ... خانم !
- ( با ناراحتي ) : عجب ! خب زودتر مي گفتي دخترجون! من معذرت مي خوام. واقعا
معذرت مي خوام . (رو به بقيه بچه ها ) مگه شماها لال بودين؟! خب يك كلام ميگفتين
دوست جديد تون اين طوريه... چقدر شماها بي فكر هستين!
- بچه ها ( با اعتراض ) : اِ ... خانم ما گفتيم ... گوش نمي كردين ... هي گفتين
ساكت ! ما گفتيم ... شما ... هي ...
- كافيه ! دليل نيارين ! تقصير شماهاس كه به من اطلاع ندادين . خب من از كجا بدونم
؟ ! خب شماها بايد بگين ديگه ... ( روبه دانش آموز معلول ) اسمت چپه دخترجون ؟
- فرشته
- من واقعا معذرت مي خوام ... ولي تقصير من نبود ... تقصير ايناس !!
******
دل سوخت تمام از غم و آهي نكشيديم
آتش چو برافروخته شد دود ندارد
دل
همچون آيينه ي فرشته شكست و با سينه اي مالامال از درد و رنج سكوت كرد.
به راستي مقصر كيست ؟ يقيناً بچه ها بي تقصيرند .
آيا مسئولين آموزشگاه نبايد معلمين را از موقعيت و وضعيت
جسمي دانش آموزان جديد آگاه كنند؟ آيا بهتر نبود معلم به جاي اولين پرسش از فرشته
(فرق بين لوزي و متوازي الاضلاع) ضمن احوالپرسي ، اطلاعاتي كلي راجع به دانش آموزان
جديدش به دست آورد ؟ راستي از جلسات مشترك اوليا و مربيان چه خبر؟ آيا يكديگر را مي
شناسند ؟
زنگ دوم : ادبيات فارسي !!
بچه ها
! صبحتان به خير ، سلام
درس امروز « فعل مجهول » است
« فعل مجهول » چيست ؟ مي دانيد؟
نسبت « فعل » ما به « مفعول » است
***********
در دهانم زبان ، چو آويزي
در تهيگاه زنگ مي لغزيد
صوت ناسازم آن چنان كه مگر
شيشه بر روي سنگ ، مي لغزيد
***********
ساعتي داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا كردم
تا زاعجاز خود شوم آگاه
« ژاله » را زان ميان صدا كردم
***********
ژاله از درس من چه فهميدي ؟
پاسخ من سكوت بود و سكوت
دِ جوابم بده ، كجا بودي
رفته بودي به عالم هپروت ؟
***********
خنده ي دختران و غرش من ريخت
بر فرق ژاله چون باران
ليك او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و از ياران
***********
خشمگين ، انتقام جو ، گفتم :
بچه ها ! گوش ژاله سنگين است
دختري طعنه زد كه نه ، خانم !
درس در گوش ژاله ياسين است !
***********
بازهم خنده ها و همهمه ها
تند و پيگير مي رسيد به گوش
زير آتشفشان ديده ي من
ژاله ، آرام بود و سرد و خموش
***********
رفته تا عمق چشم حيرانم
آن دو ميخ نگاه خيره ي او
موج زن در دو چشم بي گنهش
رازي از روزگار تيره ي او
***********
آنچه در آن نگاه مي خواندم
قصهي غصه بود و حرمان بود
ناله يي كرد و در سخن آمد
با صدايي كه سخت لرزان بود :
***********
« فعل مجهول » فعل آن پدريست
كه دلم را ز درد پرخون كرد
خواهرم را به مشت و سيلي كوفت
مادرم را از خانه بيرون كرد
***********
شب دوش از گرسنگي تا صبح
خواهر شيرخوار من ناليد
سوخت از تابِ تب برادر من
تا سحر در كنار من ناليد
***********
از غم آن دو تن ، دو ديده ي من
اين يكي اشك بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمي دانم
كه كجا رفت و حال او چون بود
***********
گفت و ناليد و آنچه باقي ماند
هق هقِ گريه بود و ناله ي او
شسته مي شد به قطره هاي سرشك
چهره ي همچو برگ لاله ي او
***********
ناله ي من به ناله اش آميخت
كه غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز قصه ي غم توست
تو بگو ، من چرا سخن گفتم ؟
***********
« فعل مجهول » فعل آن پدريست
كه تو را بي گناه مي سوزد
آن حريق هوس بود كه در او
مادري بي پناه مي سوزد
***********
اكثر ما باغبانان گلزار احساس و
انديشه از شرايط زندگي و خانوادگي گلهاي معطر كلاس خود بي خبريم . چرا ؟
زنگ سوم : هندسه
صبح
يكي از روزهاي اسفندماه 1354 بود . زنگ دبيرستان به صدا درآمد و من به همراه د انش
آموزان راهي كلاس شديم . آن عزيزان دلبند با لطف هميشگي خويش چشم در چشمان من دوخته
بودند . موضوع درس آن ساعت هندسه بود. مطابق طرح درسي كه قبلاً تهيه كرده بودم .
گفتم : لطفاً مسائل و تمرينات خود را آماده كنيد تا بررسي كنم . عجيب بود هيچ كدام
حركتي نكردند . انگار سخن مرا نشنيده بودند .
- چرا تمرينات و مسائل را روي ميز نمي گذاريد تا بررسي كنم ؟
باز هم سكوت ، سكوتي توأم با رنج و دلهره از اينكه من ناراحت شده ام و من بدون
تحقيق با كلاسم و شاگردانم قهر كردم . صندلي را نزديك در ورودي قرار دادم . به
طوريكه نيم نگاهي به كلاس و نيم نگاهي به بيرون داشتم . سكوتي سنگين بر فضاي كلاس
حاكم شده بود . چند دقيقه اي بدين منوال گذشت و من خسته و درمانده و پشيمان از
تصميم عجولانه و بدون تحقيق خويش منتظر بودم مدير با معاون دبيرستان از آنجا گذر
كرده وساطت كنند . خبري نشد . داشتم كلافه مي شدم . من كه در طول ساعت كلاس سعي
ميكردم لحظه اي از وقت دانش آموزان تلف نشود . اكنون نزديك 10 دقيقه است احساس
بيهودگي مي كنم . با خود گفتم : يارب از ابر هدايت برسان باراني . دعايم مستجاب شد.
زيرچشمي ديدم او كاغذي حاضر كرد و مطلبي نوشت و بدون هيچ توضيحي به دست من داد و
نشست .
« آقاي جعفري سلام ، شما آمده ايد تا پلي باشيد بين كوير و دشت ، تا شاگردانتان را
از كوير جهل و گمراهي به دشت پر گل و ريحان علم و آگاهي رهنمون باشيد . زنهار ! اين
پل را خراب نكنيد.»
خواندم و خواندم و گريستم و بارها گريستم . اين بار او پل شده بود تا مرا از غرور و
خودخواهي و تصميم شتابزده ام برهاند و به متانت و خويشتن داري و تحقيق رهنمون شود .
بعد از تحقيق بر من معلوم شد . عذر آنان موجه بوده و به خاطر امتحان ساعت بعد و عدم
هماهنگي نرسيده بودند تمرينها را حل كنند و مجال گفتگو با مرا قبل از كلاس نيافته
بودند . اكنون قريب 33 سال از آن واقعه مي گذرد و من هر وقت به كلاس مي روم با خود
زمزمه مي كنم كه :
« ما معلمين آمده ايم تا پلي باشيم بين كوير و دشت ....
»
منابع
در مكتب تجربه : حميد گروگان - گنجواره ي سهيلي : مهدي سهيلي و ...