آخرين به روز آوري سايت ،چهارشنبه ۲۶ مهرماه ۱۳۹۶

امام زاده گان هفده تن - محمود نيکنامي



آخاله در قبال تبلیغات هیچ مسئولیتی ندارد.


من و من كردن در غذا
از روي سيري غذا خوردن

۲۰ مهر روز بزرگداشت حافظ - تضمین شعر حافظ با لهجه گلپایگونی

استاد سعيدي با مهارت و استادي و با استعانت غزلي از حافظ تحت عنوان ( ما را بس ) اشعاري را با لهجه و اصطلاحات گلپايگاني سروده است و اين غزل در نوع خود بي نظير است . اين غزل توسط سايت آخاله و با گويش جديدتر توسط استاد اجرا گرديده است . با نظرات خود ما را در اشاعه اين فرهنگ ياري فرماييد





وردپاتکان ( اولين نرم افزار فرهنگ گلپايگان )

وردپاتکان عنوان يک نام قديمي گلپايگان است که در باره آن يک نرم افزار از فرهنگ و آداب و رسوم گلپايگان در سال ۱۳۸۰ توسط گردانندگان سايت آخاله تهيه شده و در اختيار همشهريان عزيز قرار گرفته است . در اين مقاله سعي ميشود از محتواي اين نرم افزار که در قالب يک( سي دي ) مي باشد مطالبي را به تدريج به اطلاع دوست داران فرهنگ و ادب گلپايگان برسانيم











وحي

مهدي سهيلي

وحي
                             
                           
   مهدي سهلي*

                                        
 
                                                              گردآورنده: علي‌اكبر جعفري
                                                                 jafari545@yahoo.com 

در آن ایام خاک فتنه خیز مکه یعنی مهد بدکاران
درون ظلمت جهل و تباهی دست و پا میزد
توانگر آتش حسرت به جان بینوا میزد
ستمکش بر در هر خانه دست التجا میزد
شبانگاهان
نوای غم فزا در نای مرغ شب گره میخورد
سحرگاهان خروس صبح اگر میخواند
گروهی تیره جان بی سعادت را صلا میزد

***
به هرکس می رسیدی حربه ی الحاد در کف داشت
رهی گرپیش پای بود راه ننگ و پستی بود
و گر رنگی بروی بود رنگ بت پرستی بود
محبت مردمی انصاف پاکی پاک اندیشی
میان توده ها گم بود .
چپاول زورگویی ناجوانمردی تبهکاری
یگانه کار مردم بود.
در این هنگامه ها مردی غمین با چشم تر هر شب
به کوه نور در غار حرا میرفت
همه شب با غمی سنگین به بال مرغ اندیشه
ز کوه نور تا عرش خدا می رفت
لبش خاموش بود اما سرا پایش پر از فریاد
به پرواز خدای تا دل بی انتها میرفت
تنی لرزان دلی ترسان ز بیم حق تعالی داشت
و در آن غا ر تنهای
روانی روشن از کر و بیان عرش اعلا داشت

***

بدان این مرد برتر آشنای راز سرمد بود
که از دلبستگی ها و ز تعلق ها مجرد بود
ستوده بود و پاکان جهان آفرینش را سرآمد بود
نفس را نکهت جاوید می بخشم بنام او
مهین پیغمبر عالم
همای عرش پرواز خدا سیر فلک پیما
ابر مرد جهان آموزگار ما محمد بود

***
بلی او آن یگانه آن فلک سیر خدا پیوند
به همراه دلی نورانی و عزمی گران چون کوه
ز کوه نور شب ها دیده بر ام القری میدوخت
و در اندوه جهل مردم ام القری میسوخت

***
یکی شب کوه نور آبستن رمزی خدای شد
شبی رخشان ز بام آسمان آبی مکه
ندانم عرشیان از خوشه پروین
به دربار محمد در حرا گل میفرستادند
و یا با ریزش صدها ستاره آسمانی ها
زمین را بوسه میدادند

***
شبی حیرت فزا دست خدای آسمان ها بر سر کعبه
گل مهتاب می پاشید
بچشم مردم ام القری در آن شب روشن
ز بام لاجوردی سرمه های خواب می پاشید
در آن مهتاب شب غار حرا خورشید در خود داشت
محمد در دل غار حرا در خویش گریان بود
شبستان وجودش پر ز نور پاک یزدان بود
در آن هنگامه شهر مکه بود و خواب و مدهوشی
محمد بود و شور جذبه و بانگ نفس هایش
در آن شب حال مهمان حرا نقشی دگرگون داشت
شراری بود از دنیای غیبی در سراپایش
دل کوه حرا شد گرم
گمان کردی که نبضش بی امان می زد
تو گفتی می دود نور خدا در جوی رگهایش

***
به کوته لحظه ای چشم محمد گرم شد از خواب
ولی در خویش حیران بود
بناگه برق زد در پشت چشمش دیده را وا کرد
ز پشت دیدگان تا عرش نوری را تماشا کرد
به خود لرزید از وحشت
نگاهی پر ز اندیشه بسوی آسمان ها کرد
دهانش باز ماند از حیرت نوری شبانگاهی
صدای نبض خود را می شنید از دهشتی سنگین
بدیدار شگفتی ها ز جای خویشتن بر جست
عرق چون شبنم سردی به چهر روشنش بنشست
غریوش در دل کوه حرا پیچید
فغانش از زمین بر رفت و در عرش خدا پیچید

***
به بانگی پر تضرع گفت:
کریما! کردگارا! پاک یزدانا! خداوندا!
حکیما! مهربانا! بی نیازا! بی همانندا!
ببخشا بر محمد لطف جاویدان سرمد را
بگیر از مهربانی دست لرزان محمد را
مرا در کشف راز غیب یاری ده
بجان من توان پایداری ده
کریما! سخت حیرانم
چه می بینم نمیدانم

***
محمد بود و نوری از زمین تا بینهایت ها
محمد بود و در دل زین معماها حکایت ها
دوباره موج آهنگش طنین افکند زیر گنبد گیتی
من امشب سخت حیرانم
چه می بینم نمی دانم
عجب نوریست این نور شگفت امشب
کجا خورشید و ماه آسمانی این ضیا دارد
نگه چون میکنم دنباله تا عرش خدا دارد
کریما! سخت حیرانم
چه می بینم نمی دانم

***
محمد در سخن با خویش بود آنگاه چون تندر
نوای آسمانی در دل غار حرا پیچید
صدای در زمین از سوی عرش کبریا پیچید
در آندم بانگ يزدان بنده ی خود را ندا می داد
محمد مات و حیران گوش بر بانگ خدا می داد:
بخوان هان ای محمد! گفت: من خواندن نمی دانم
ندا آمد: بخوان با من بخوان ای امی مکه !
بناگه چشمه نوری بجان پاک او تابید
دوباره این ندا آمد:
بخوان ای بارگاه کبریا را بهترین بنده
بخوان بر نام قدس پر شکوه آفریننده
خداوندی که انسان را ز خون بسته می سازد
بخوان بر نام پاک خالق اکرم
بنام آنکه دانش را به نیروی قلم آموخت
بنام آن خداوندی که از رحمت
بجان مردم نادان چراغ معرفت افروخت

***
محمد از شکوه وحی می لرزید
در آن ساعت
محمد بود و شهر مکه و وحی خداوندی
پس از آن شب جهان داند که در گفتار پیغمبر
سخن از عشق حق بود و حدیث آرزومندی

***
محمد از دل ام القری این نغمه را سر داد
که: ای انسان! خدا یکتاست
بجز یکتا پرستی هیچ راه رستگاری نیست
به دیگر راه ها گر پا گذاری غیر خواری نیست
در این آیین جاویدان
لب خود را فرو بند از سپیدی وز سیاهی ها
تو را تا کی سخن از قصه ی رنگ است
در این آین سخن از رنگ ها ننگست
به کیش راستین ما
گرامی تر بود آن کس که در وی گوهر تقواست
گر از شرق است ور از غرب است
گر از روم است ور از زنگست
چه گویم از شکوهت ای محمد ای مهین فرزانه عالم !
مرا پای سخن لنگست
ز تو فرزانه تر در پهندشت آفرینش کیست
ستایش را توانم نیست میدان سخن تنگست
ولی با جاودانه نام تو هر روز و هر شب در دل گیتی
بهین گلبانگ جاویدست
سخن از تو ببام هفت اورنگست
ابر مردا! زوالی نیست گلبانگ حقیقت را
بیاد تو ز مهد خاک تا نه گنبد افلاک
همیشه هر زمان هر شب
نوازشگر نسیم بانگ توحید است
طنین افکن نوای گرم آهنگ است

 

این مطلب تاکنون 2990 بار دیده شده است.

شما هم چند كلمه بنويسيد

آخاله در قبال تبلیغات هیچ مسئولیتی ندارد.


آب و هوا

پیام های کلی سایت

تماس با ما


كليه حقوق براي پديد آورندگان 
.:: آخاله ::. محفوظ است. | طرح و اجرا : توحيد نيكنامي   | به روز رسانی محتوایی : محمود نيكنامي  
 | .Copyright © 2003-2012 Akhale.ir. All Rights Reserved
|
 | Powered By Tohid Niknami | E-Mail :
Akhale . com @ gmail . com |