آخرين به روز آوري سايت هفده شهريورماه ۱۳۸۹

 
  اخبار
  شعر و ادب
  جملات گلپايگاني
  مقالات
  در محفل قديمي‌ترها
  عكس‌هاي گلپايگان
  عكس‌هاي قديمي گلپايگان
  سرگرمي‌هاي رياضي
  صداي ماندگار
  فرهنگ و رسوم
  هنر
  بلاگستان
  بانك اطلاعات آخاله‌ها
   وضعيت آب و هواي گلپايگان
  پيام‌هاي كلي سايت
  تماس با ما











 

سيري در گلزار جاويدان شعر و ادب پارسي (17)


پروين اعتصامي

 

لطف حق
                             
                           
  پروين اعتصامي*

                                        
 
                                                              گردآورنده: علي‌اكبر جعفري
                                                                 jafari545@yahoo.com 

مادر موسی، چو موسی را به نیل
در فکند، از گفته‌ی رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزند خرد بی‌گناه

گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای

گر نیارد ایزد پاکت به یاد
آب خاکت را دهد ناگه به باد

وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است

پرده‌ی شک را برانداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان

ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی

در تو، تنها عشق و مهر مادری است
شیوه‌ی ما عدل و بنده پروری است

نیست بازی کار حق، خود را مباز
آنچه بردیم از تو، باز آریم باز

سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان می کنند
آنچه می گوئیم ما، آن می کنند

ما، به دریا حکم طوفان می دهیم
ما به سيل وموح فرمان می دهيم

نسبت نسیان به ذات حق مده
بار کفر است این، به دوش خود منه

به که برگردی، به ما بسپاريش
کی تو از ما دوست‌تر میداریش

نقش هستی، نقشی از ایوان ماست
خاک و باد و آب، سرگردان ماست

قطره‌ای کز جویباری میرود
از پی انجام کاری میرود

ما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم
ما، بسی بی توشه را پرورده‌ایم

میهمان ماست، هر کس بینواست
آشنا با ماست، چون بی آشناست

ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند
عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند

سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت
زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت

کشتی ای ز آسیب موجی هولناک
رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

تندبادی ، کرد سیرش را تباه
روزگار اهل کشتی شد سیاه

طاقتی در لنگر و سکان نماند
قوتی در دست کشتیبان نماند

ناخدایان را کیاست اندکی است
ناخدای کشتی امکان ، یکی است

بندها را تار و پود از هم گسیخت
موج از هر جائی که راهی یافت ریخت

هر چه بود از مال و مردم ، آب برد
زان گروه رفته طفلی ماند خرد

طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت
بحر را چون دامن مادر گرفت

موجش اول وهله چون طومار کرد
تندباد اندیشه پیکار کرد

بحر را گفتم دگر طوفان مکن
این بنای شوق را ویران نکن

در میان مستمندان ، فرق نیست
این غریق خرد بهر غرق نیست

صخره را گفتم مکن با او ستیز
قطره را گفتم بدان جانب مریز

امر دادم باد را ، کان شیرخوار
گیرد از دریا ، گذارد در کنار

سنگ را گفتم به زیرش نرم شو
برف را گفتم ، که آب گرم شو

صبح را گفتم به رویش خنده کن
نور را گفتم ، دلش را زنده کن

لاله را گفتم که نزدیکش بروی
ژاله را گفتم که رخسارش بشوی

خار را گفتم ، که خلخالش مکن
مار را گفتم که طفلک را مزن

رنج را گفتم ، که صبرش اندک است
اشک را گفتم مکاهش ، کودک است

گرگ را گفتم ، تن خردش مدر
دزد را گفتم گلوبندش مبر

بخت را گفتم ، جهانداریش ده
هوش را گفتم که هوشیاریش ده

تیره گی ها را نمودم روشنی
ترسها را جمله کردم ایمنی

ایمنی دیدند و نا ایمن شدند
دوستی کردم ، مرا دشمن شدند

کارها کردند ، اما پست و زشت
ساختند آئینه ها اما زخشت

تا که خود بشناختند از راه ، چاه
چاه ها کندند مردم را به راه

روشنی ها خواستند ، اما ز دود
قصرها افراشتند ، اما به رود

قصه ها گفتند بی اصل و اساس
دزد ها بگماشتند از بهر پاس

جامها لبریز کردند از فساد
رشته ها رشتند در دوک عناد

درس ها خواندند ، اما درس عار
اسبها راندند ، اما بی فسار

دیوها کردند دربان و وکیل
در چه محضر ، محضر رب جلیل

سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک
در چه معبد ، معبد یزدان پاک

رهنمون گشتند در تیه ضلال
توشه ها بردند از وزر و وبال

از تنور خودپسندی ، شد بلند
شعله ی کردارهای ناپسند

وارهاندیم آن غریق بی نوا
تا رهید از مرگ ، شد صید هوی

آخر ، آن نور تجلی دود شد
آن یتیم بی گنه ، نمرود شد

رزمجوئی کرد با چون من کسی
خواست یاری ، از عقاب و کرکسی

کردمش با مهربانی ها بزرگ
شد بزرگ و تیره دل تر شد ز گرگ

برق عجب آتش بسی افروخته
وز شراری ، خانمان ها سوخته

خواست تا لاف خداوندی زند
برج و باروی خدا را بشکند

رای بد زد ، گشت پست و تیره رای
سرکشی کرد و فکندیمش ز پای

پشه ای را حکم فرمودم ، که خیز
خاکش اندر دیده خود بین بریز

تا نماند باد عجبش در دماغ
تیرگی را نام نگذارد چراغ

ما که دشمن را چنین می پروریم
دوستان را از نظر ، چون می بریم

آنکه با نمرود ، این احسان کند
ظلم ، کی با موسی عمران کند

این سخن ، پروین ، نه از روی هواست
هر کجا نوری است از انوار خداست
 

شرح حال پروين اعتصامی به مناسبت صدمين سال تولد او


           
اين کــــه خاک سيهش بالين است
    اختــــــر چـــــــــرخ ادب پــروين است
                گـــر چه جــــــز تلخی از ايام نديــــد 
   هرچه خواهي سخنش شيرين است
                صاحب آن همـــه گفتـــــار، امــــروز 
    ســـائـــــــل فاتحــــه و ياسين است
                دوستــــان بــــه کــه ز وي ياد کنيد
     دل بــــي‌دوست دلــي غمگين
است
                خـاک در ديده بسي جانفرساست
     سنگ بــر سينه بسي سنگين است
                بينـــــد اين بستر و عبـــرت گيـــــرد
     هـــر کـــه را چشم حقيقت‌بين است
                هــر کـه باشي و ز هـــرجــا برسی
     آخــــرين منــــــزل هستي اين است
   
               
آدمــــي هـــــرچـــه توانگـــــر باشد
     چون بدين نقطه رسد، مسکين است
               اندر آنجـــا کـــه قضا حملـــه کنـــــد 
    چــاره، تسليــم و ادب، تمکين است
               زادن و کشتـــــن و پنهــــان‌کــــردن
     دهــــــر را رســـم و ره ديــــرين است
               خـــــرّم آن کس که در اين محنتگاه
     خاطــــــري را سبب تسکين است

پروين اعتصامي دختر يوسف اعتصام الملك، در 25 اسفند 1285 شمسي در تبريز متولد گرديد، مادرش اختر الملوك دختر غلامعلي خان و نوه شاعر معروف شوري بخشايشي بود.

در كودكي با پدر خود به تهران آمد و بقيه عمر خود را در اين شهر گذراند. ادبيات فارسي و عرب را نزد پدر آموخت. از ابتدا كودكي ساعي و متفكر بود. او كمتر سخن می گفت و بيشتر فكر می كرد.

به ندرت در جرگه ساير اطفال وارد می شد. غالباً تنها بسر می برد انديشه هاي بزرگ در سر می پروراند. در مجلس درس هميشه از سايرين پيشتاز بود. از كودكي شروع به شعر گفتن كرد. خانه ی پدرش ميعادگاه ارباب فضل و دانش و ادب بود و پروين همواره آنانرا با قريحه سرشار و استعداد خارق العاده ی خويش دچار حيرت می ساخت.

پروين در قصايد خود از حيث الفاظ شيوه ی شاعران قرن پنجم و ششم خاصه ناصر خسرو قبادياني (م 481 هجري) را دارد و در اشعار ديگر از قطعات و مثنويهاي پر ارزش و غزلها و غيره، سخن او بيشتر رنگ سخن عراقي را داشته، و غالباً ساده و گاه تحت تاثير لهجه ی معاصر است. اما انديشه هاي وي نو و متضمن نكات بديع و بلند اجتماعي و اخلاقي و انتقادي است و تمثيلات نغز و اندرزهاي حكيمانه و تفكرات و تحقيقات بلند او در همه آثارش مايه ی اعجاب خواننده می شود.

او در غالب آثار خويش به منزله مادري مهربانست كه با فرزندان دلبندش سخن ميگويد قدرت ادبي او در خلق و ابداع مناظرات و پرسش ها و پاسخ هائي است كه غالباً ميان اشخاص و اشيا ترتيب می دهد و از آن راه به نتايجي كه مطلوب اوست می رسد. تقريباً در همه ی آثار خود، شاعري حقيقت جو و واقع بين است. به همين سبب تلخی هاي حيات را از هر كس بهتر درك می كند و با مهارتي خاص به خواننده انتقال می دهد. درك او نسبت به مبداء حيات روشن و تحت تاثير شديد اعتقاد ديني و انديشه ی عرفاني او است.

هنر شاعره بزرگ ما اين است كه توانسته است معناي بزرگ عشق را در همه جا در گفتار خود به شكلي جاذب و اسلوبي لطيف بپروراند و حقيقت عشق را مانند ميوه پاك و منزهي كه از الياف خشن و شاخ و برگ بيهوده و مسموم جدا ساخته باشند، با صفاي اثير و درخشندگي نور و چاشني روح بر سر بازار سخن رواج دهد.

زن و تاريخ :
پروين اعتصامي در سوم جولاي 1303، هنگامي كه دوره مدرسه زنان آمريكايي را به پايان رسانيد، در جشن فراغت از تحصيل خطابه اي را در شاًن زن و حقوق وی ايراد نمود كه حاكي از عمق بينش و درايت او در مسائل تاريخي و اجتماعي ميباشد.

پروين اعتصامي در عين ادب و فصاحت و بلاغت بانوي مبارز و رشيدي بود كه دل به تمتعات دنيوي و لذات فاني آن نبسته بود، از شهرت و وابستگي به مقامات ظاهري و مناصب دنيوي فراري بود و از تكيه بر نظام حاكم آنروز گريزان، در شرح حال او نوشته اند: «پنچ سال قبل از وفاتش درست به سال 1315ش وزارت معارف ايران نشان درجه 3 علمي را براي پروين فرستاد. او با اين پاسخ ادبي كه (شايسته تر از من بسيارند)، نشان ارسالي را پس فرستاد و نپذيرفت.»

اين عمل شجاعانه او در روزگاري كه مردم دو اسبه به سوي حفظ و كسب مقامات و پستهاي ظاهري حركت ميكردند، نشاني از واقعيت و وابستگي اعتقادي و معنوي آن زن با ايمان و متدين به سنتهاي اصيل اعتقادي و باطني و معنوي بود. خاله ی گراميش در منزل خود واقع در خيابان سرسبيل، درجنوب تهران، تعريف ميكرد:

«پروين در چند روز آخر عمر كه در بستر بيماري افتاده بود از نظر امكانات مالي دسترسي به دارو نداشت. ده روز بيشتر در بستر نيارميد كه به لقا حق شتافت!

پروين اعتصامي، شب شنبه شانزدهم فروردين ماه 1320 در تهران به سراي جاويدان شتافت. مرقدش در صحن مبارك حضرت معصومه (س) در قم، صحن جديد، مقبره خانوادگي در جوار مزار پدر بزرگوارش يوسف اعتصامي می باشد.

شما هم چند كلمه بنويسيد

اين بخش تاكنون 1277 بار مشاهده شده است.

مطالب مرتبط
ديار گلفاگون - احمد جهانبخشي
دو غزل - هوشنگ ابتهاج
دو غزل - مهرداد اوستا
شُكوه انسانيت - استاد محمدعلي سعيدي گلپايگاني
صداي پاي آب - سهراب سپهري
دو غزل - شاطر عباس صبوحي(قمي)
پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست - عماد خراساني
مناجات خونين حسين بن علی ( ع ) در روز عاشورا - ژوليده نيشابوري
لطف حق - پروين اعتصامي
شاد بودن هنر است - ژاله اصفهاني
وحي - مهدي سهيلي
علي را چه بنامم؟ - مهدي سهيلي
تضمين از غزل معروف فصيح‌الزمان شيرازي (رضواني) - استاد محمدعلي سعيدي
چرا مي‌نويسم - شيون فومني
بايد و نيست - رهي معيري
بهاريه - فريدون مشيري
زمستان - مهدي اخوان ثالث
معلم و شاگرد - سيمين بهبهاني
عقاب - دكتر پرويز ناتل خانلري
گل ناز - دکتر مهدي حميدي شيرازي
مادر مرا ببخش - مهدي سهيلي
خانمان ‌سوز بود ، آتشِ آهي گاهي - استاد معيني كرمانشاهي
کوچه - فريدون مشيري
تضمين از غزل سعدي - استاد شهريار
تضمين از غزل معروف حزين لاهيجي - استاد محمدعلي سعيدي
 
   

كليه حقوق براي پديد آورندگان .:: آخاله ::. محفوظ است. | طرح و اجرا : توحيد نيكنامي  
 | .
Copyright © 2003-2006 Akhale.com. All Rights Reserved
|
 | Powered By Tohid Niknami | E-Mail :
Info@Akhale.com |